X
تبلیغات
نماشا
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

یه ایمیل بازی

پیش از دستور: این یه ایمیل بازیه (با کمی تلخیص) که با یکی از دوستام داشتم. اونقدر مهم بود که با اینکه میدونم خیلی ها متوجهش نمیشن ولی بازم اینجا میذارم شاید به درد کسانی خورد. بازم ازت معذرت میخوام که ایمیل خصوصی رو تو وبلاگم گذاشتم ولی مجبور بودم.

سلام

 

دوستم:

[...]
تو که فوق لیسانست رو گرفتی، سربازیت رو هم رفتی، احتمالا کارم داری. خب خوبه دیگه. چرا انرژی منفی هست تو خیلی از پست‌هات؟ اصلا چرا تو باید دغدغه داشته باشی؟ البته خب گرفتن دکتری. این می تونه یه دغدغه باشه. ولی در کل الان باید بری از زندگیت لذت ببری! نه استرس امتحان داری، نه اینکه درست رو نخونده باشی و نگران باشی. تازشم دووو سه‌ه‌ه تا دوست خیلی صمیمی داری، از غیر صمیمی‌هاش هم فاکتور می گیرم.

 

من:  پست آخرم یه خورده از اینکه همه ی آدما مثل هم هستن گفتم. مثلا همین چیزی که میگی، من درسم تموم شده، فوقم رو هم گرفتم. کارم دارم. زندگیمم داره میگذره ولی ناراحت و ناراضی ام....
تو هم تو همچین احساسی هستی ولی شرایطت فرق میکنه.
این همون چیزیه که میگم دغدغه های آدمهای بزرگتر  و کوچیکتر از ما هر دوشون مثل خود ماست. این زندگی مثل فراکتاله. زود و دیر، جلو و عقب، من و تو نداره. همه تو یه چیز گیر کردیم و به یه شکل.

من هم شکستن رو تجربه کردم. اون چنان شکستنی که فک کنم کمتر کسی اینجوری همه‌ی پایه های زندگیشو یک دفعه از دست بده!! برای من سه سال زندگیم طول کشید تا از اون وضع با کلی کمک اطرافیانم دربیام. فقط باید بگم که باید رفت. فقط نباید خسته شد. نباید نشست. اگه بری درست میشه. ولی اگه بشینی که زمان درستش کنه، هیچ وقت درست نمیشه.

 

دوستم:

اووووه. سه‌ه‌ه ساااال!؟ چقدر بد که انقدر طول کشید اما خوشحالم که تموم شد.
راستش نمی تونم هضمش کنم. آخه سه سال. خیلیه. چه طور دووم آوردی!؟ (آره. خوندم با کمک اطرافیان. اما بازم...)
اما من خسته ام (ببخش تو ایمیلم موج منفی هست). واسه همینه که دلم می خواد برم. خیلی بعیده من از پس درست کردن اوضاع بر بیام. نمی‌خوام به اصطلاح آیه یاس بخونم اما، هر جور که فکر می کنم به همین نتیجه می رسم.
ممنونم. نمی خوام ناامیدت کنم. اما امیدواری‌هات رو برای چیزایی بذار که بهشون امیدی باشه.

 

من: سه سال خیلی بود. اینقدر بود که از خیلی از چیزا دست کشیدم. حتی به خودکشی هم فکر میکردم. تازه فرض کن تو این وضع خواهرزاده‌ام هم مریض بود و فوت کرد.
نمیدونم واقعا چه جوری دوام آوردم. شاید فقط تحمل کردم. متن پست هایی که تو این مدت نوشتم تو وبلاگمه. میتونی از روشون متوجه بشی که  چقدر به دنیا و خدا و همه چیز فحش میدادم.
همه تو این شرایط خسته و نا امید میشن. این طبیعیه. من تنها شانسی که آوردم این بود که همه ی اعتقاداتم رو دور ریختم به جز یکی: اینکه خدا رو تو دلم حس کردم. باور کردم آخر آخر آخرش خدایی هست که اگه لازم باشه تو زندگیمون دخالت میکنه و ما رو از وضع فاجعه بار درمیاره اگه بخوایم. باور کردم که برای پایان دادن به زندگیم همیشه وقت دارم. هر زمانی که اونقدر وضع و شرایطم بد شد که دیگه راهی برای درست شدنش نبود، اون وقتی که دیگه هیچ چیز این دنیا برام حس خوبی ایجاد نمیکرد، اون وقتی که هیچ کسی رو نداشتم هنوز راهی به نام خودکشی هست که من رو از این وضع نجات بده.
این که همیشه در پشتی رو برای خودت باز بذاری بهت اطمینان میده که بقیه ی زندگی یه بازیه. یه بازی که تا وقتی خواستم بهش ادامه میدم. وقتی هم اونقدر خسته شدم که دیگه ارزشش رو نداشت از در پشتی فرار میکنم.
این شاید فقط یه حس باشه و واقعا این کار رو نکنم یا حتی با خودکشی خودمو به ته جهنم بفرستم. ولی برای من استرس رو حذف کرد و بهم اطمینان داد که اوضاع بهتر خواهد شد. یه روزی بهتر خواهد شد.
گفتم که تغییر شرایط با آروم شدن روحم با این تفکرات فرصت کردم اعتقاداتم رو باز بینی کنم و به نتیجه برسم کدومشون رو میخوام و کدوم رو نمیخوام. باور کنم که فقط و فقط و فقط یکبار زندگی میکنم!!! پس باید اونجوری زندگی کنم که خودم میخوام و نه اونجوری که بهم دیکته میکنن!! پس با خانواده ام و اطرافیانم هم کنتاکت پیدا کردم. ولی خیلی سریع پذیرفتن که این زندگی منه!
الان هم نمیتونم بگم عادی ام! نسبت به یک سال دو سال پیش عادیم. ولی نسبت به آدمای دیگه هیچ وقت عادی نخواهم شد!! آخه من مسیری رو رفتم که خیلی ها نرفتن و نمیرن. پس حرفای من رو نمیفهمن و تجربه ی من رو ندارن. دنیا رو اون جوری که من میبینم نمیبینن.
برای تو هم اتفاق میوفته. برای هر کسی که دلش پاک و حقیقت جو باشه اتفاق میوفته ولی به شکل خودش. نیاز تو چیز دیگه ایه و اون رو خدا پاسخ میده. مال من این بود اینو پاسخ داد. فقط لازمه از خدا ناامید نشیم. باور داشته باشیم که خدا بیشتر از ما میفهمه و میتونه!!! فقط لازمه بریم. فقط لازمه یه جا نشینیم.
غر بزن، نق بزن، فحش بده، شیطنت کن، عذاب بکش، گریه کن، سیاه نمایی کن، از آدمها دل ببر، بهشون الکی دل ببند و شکست بخور ولی فقط وفقط یکجا نایست!!

 
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
 
موجیم که آسودگی ما عدم ماست

این عصاره ی زندگی من تا به امروزه. اینکه حرفام مثل نصیحته به این خاطره که اینقدر از این اتفاقاتی که برام افتاده خوشحالم و احساس بزرگی و عظمت میکنم که دوست دارم همه این حس رو داشته باشن و درک کنن. حداقل کسانی رو اطرافم داشته باشم که تجربه ی مشترکمون این ها باشه و بتونم باهاشون در این موارد درد دل کنم.
انرژی منفیت مال من و دوستای دیگه ات. بریز بیرون. تو وبلاگت بنویس. رو کاغذ بنویس و آتیش بزن، رو شن ساحل بنویس و ببین که آب دریا میبرتش. تو جنگل و کوه داد بزن دغدغه هات رو. بریزشون بیرون تا دلت خالی شه. دلت خالی شه از سالیان سال غم و اندوهی که هیچ کس نفهمید خورده خورده تو دلت جمع شد. حتی خودتم نمیدونستی این همه بار دلت سنگین شده.


خداحافظ

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 3 مرداد 1391 ساعت 13:24 | نویسنده: م | چاپ مطلب 9 نظر