X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

سال نو و من

سلام

 

بعد از 4 ماه می‌خوام بنویسم. تو این مدت خیلی خیلی وقت‌ها بود که دوست داشتم می‌نوشتم. می‌نوشتم تا سبک بشم. می‌نوشتم تا حرفای دلم رو بدونید. ولی نمی‌شد؛ نمی‌دونم چرا ولی هر وقت می‌خواستم بشینم پای تایپ کردن، تمام انرژیم رو از دست می‌دادم.

از همه‌ی چیزایی که دوست دارم براتون بنویسم بسنده می‌کنم به چند تا مهمترش:

سالی که گذشت، طولانی‌ترین سال زندگیم تا الان بوده. واقعا الان که دارم فکر می‌کنم یادم نمیاد ابتدای سال گذشته کی بوده؟!! حتی اتفاقات رخ داده تو این سال به نظرم خیلی دور میان. دوست دارم برای خودم خلاصه کنم که امسال چه رویدادهایی برام بوده که تو ذهنم مونده:

1-       فوق لیسانسم رو تموم کردم.

2-       شرکتمون رو عملا جمع کردیم.

3-       دچار یک بحران فلسفی-اعتقادی بسیار پیچیده شده بودم که بدون نتیجه خاتمه‌ی نسبی یافت.

4-       برای اولین بار تو زندگیم، پدرم رو به گریه انداختم و از دست خودم رنجوندم.

5-       برای اولین بار به وجود خدا شک کردم و بعد از کلی درگیری با خودم توافق کردم که بپذیرم خدا هست. ولی اونو از زندگی روزمره جدا کنم و تو قلبم جایی براش در نظر بگیرم.

6-       برای اولین بار تو 14 سال گذشته نماز خوندن رو ترک کردم.

7-       برای اولین بار نوشیدنی الکلی نوشیدم.

8-       به این نتیجه رسیدم که افسردگی دارم و برای اولین بار قرص‌های فرح‌بخش مصرف کردم (که به نظرم چندان تاثیری نداشت).

9-       خواهرزاده‌ام فوت کرد. خیلی خیلی خیلی براش و برای خودم گریه کردم. دلم براش یه ذره شده. هر وقتی که بیش از 20 ثانیه بهش فکر می‌کنم، اشک از چشمام سرازیر میشه مثل الان. در این مورد یه پست جدا می‌ذارم.

10-   برادرم مراحل ازدواج رو شروع کرد.

11-   ساسان ازدواج کرد.

12-   یکی از دوستان رو تو تظاهرات دستگیر کردن.

13-   مدارکم رو برای سربازی ارسال کردم و اول اردیبهشت‌ماه هم اعزام هستم.

14-   اولین تار موی سفید (ناشی از بالا رفتن سن) توی موهام پدیدار شد.

15-   برای اولین بار تو زندگیم به این باور رسیدم که "باید پارو نزد وا داد؛ باید دل رو به دریا داد"

16-   اولین بازگشت از دوستی‌هام رو به چشمم دیدم. تو وقتی که خیلی تنها بودم و غمگین، وقتی که حتی خانوادم هم نمی‌تونستن کمکی بهم بکنن، دوست‌هام بودن که من رو از غرق شدن تو اعماق تنهاییم نجات دادن. به خصوص از رضا خیلی ممنونم. رضا جان، من هیچ وقت باور نداشتم که ارزشش رو داشته باشم. ولی تو گویا این باور رو داشتی و به من خیلی بیش از ارزشم، لطف داشتی و داری. ممنونم از بودنت.

راستی هاااا.... من چه جوری این رضا و البت بقیه دوستای ارزشمندم رو پیدا کردم و دارم؟؟!!!! واقعا هر مسیر دیگه‌ای تو زندگیم می‌رفتم هیچ کدوم از این آدم‌ها کنارم نبودن!!!

آماده‌ام که یه ماراتن سخت و سنگین دیگه رو تو سال جدید داشته باشم. گویا تو این دنیا راهی به جز جان کندن وجود نداره. باید تا روزی که جونمون در بره، جون بکنیم. برای یکسال جان کندن آماده‌ام. باید این تعفن رو یک سال دیگه تحمل کرد. لبخندی می‌زنم، کمربندم رو محکم می‌کنم و پاشنه‌هام رو بالا می‌کشم و به دنیا می‌گم "با بهترین ضربه‌ات شروع کن؛ مسابقه تازه شروع شده. تازه دارم قوانین بازی رو می‌فهمم."

یه چیز جالب.... چند ماهه وقتی به تولد و سن و سال و این‌جور چیزا فکر می‌کنم با خودم می‌گم 30 سالم شده و ... هیچی نشده پیر شدیم‌هااا. ای بابا دیگه فلان کار از سن من گذشته و ... . این‌قدر که دیروز باور داشتم که من 30 سالمه و کلی از این مشکلاتم ناشی از بحران 30 سالگیه!! ولی هنوز من 27 سالم هم تموم نشده!!!!! بهتره به این عددهای به درد نخور فکر نکنم.

 

سالی خوب، پر از موفقیت، پر از شادی و پر از شانس‌های بزرگ رو برای همتون و همه‌ی ایرانی‌های عزیز و برای تمام انسان‌های خوش قلب و مهربون دنیا آرزو می‌کنم.

 

خدانگهدار همتون

تاریخ ارسال: چهارشنبه 3 فروردین 1390 ساعت 01:02 | نویسنده: م | چاپ مطلب 5 نظر