X
تبلیغات
نماشا
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

انگیزه های من

سلام

 

یه دفعه داشتیم با ساسان صحبت می کردیم، گفتم چرا آدما زندگی می کنن؟ ساسان چند ثانیه تامل کرد و گفت که دلیل به درد تو نمی خوره، تو انگیزه لازم داری.

البت منظور ساسان به طعنه و شوخی بود. ولی راست میگه، زندگی کردن دلیل نمی خواد. چون کار یا فعلی نیست که بشه براش دلیل آورد. یه واقعیته که برای پذیرش و دوست داشتنش نیاز به انگیزه است.

دو سه روزیه دارم به این موضوع فکر میکنم که آیا وضعیت الانم به این جریان انگیزه ربطی داره؟

آره درسته. من انگیزه ی کمی برای زندگی کردن دارم. تمام انگیزه هایی که الان برام مونده از جنس سلبی هاست (منظورم فقط انگیزه هایی مونده که باعث میشن از مرگ فرار کنم و نه اینکه به خود زندگی بپردازم)

آدمای مختلف انگیزه های متفاوتی دارن. بعضی از اونها در جهت تقویت زندگی و تلاششونه. مثل:

·          رضایت خدا

·          عشق

·          لذت بردن از زیبایی های دنیا

·          امید به آینده

·          بهشت و پاداش روز جزا

بعضی هاشون برای تضعیف مرگ و خسارت اونه مثل:

·          ترس از آینده

·          ترس از مرگ و بعد از اون

·          ترس از مجازات پس از مرگ

·          ترس از خود فروشی به شیطان

·          ترس از بی آبرویی

·          ناراحتی از ناراحت کردن دوستان و دوستداران

·          دوری از سختی های دنیایی

دوست دارم شما این دو تا لیست رو تکمیل کنید. دوست دارم انگیزه های بهتری برای زندگی یا دوری از مرگ رو بشناسم.

ولی برای خود من تقریبا هیچ کدوم از لیست اول اهمیتی ندارن. اینو جدی گفتم. نه اینکه از سر حرف زدن یه چیزی گفته باشم.

از دسته ی دوم هم فقط ناراحت کردن اونهایی که دوستم دارن و خیلی خیلی کم ترس از مجازات روز قیامت باعث میشن که به چیزای ناراحت کننده (مثل خودکشی) فکر نکنم.

چارچوب ارزشی زندگی من از بعد از انتخابات کلا دچار زلزله شد. ییهو کلی از چیزایی که در صحتشون شک نداشتم، در نظرم کم اهمیت شدن.

یه موضوع ترسناک که الان دارم باهاش دست و پنجه نرم میکنم اینه که اگه به قول مسعود فرض کنیم که هیچ خدایی نیست (و البت شکل صحیحش اینه که خدایی هست ولی دخالتی تو وضع زندگی ما نمی کنه) و هیچ دنیای پس از مرگی هم نیست (که این رو هم به شکل درست باید بگیم، دنیای پس از مرگ اونقدر پیچیده هست که هیچ کس از جمله خود ما ندونیم چه کاری اونجا پذیرفته است و چه کاری گناه)، خوب حالا چی کار میکنی؟

واقعا گیر کردم وقتی این سوال رو ازم پرسید. واقعا الان خدا رو تو زندگیم نمی بینم. پس خدا باهام کاری نداره. از طرف دیگه آینده ای هم برام معنی نداره. تا همین امروز هر روز کارهایی رو انجام دادم که فقط می ترسیدم اگه انجامشون ندم فردا بدبخت خواهم شد. هر روز هم خودم رو بیشتر مغروق در روزمرگی میبینم. حالا میخوام چی کار کنم؟

اصلا نمی دونم. هر لحظه ای از روز که به این موضوع فکر میکنم کل انرژی که داشتم رو از دست میدم. همین الان سرعت تایپم به یک پنجم حالت عادی رسیده (به خاطر اینکه دپرس شدم).

بگذریم. خیلی خوشحال می شم وقتی کامنت هاتون رو میبینم. برام کامنت بذارین که تو زندگیتون چه انگیزه هایی باعث ادامه ی تلاشتون میشه.

خداحافظ

تاریخ ارسال: جمعه 16 بهمن 1388 ساعت 21:16 | نویسنده: م | چاپ مطلب 4 نظر