دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

یه چیزی

سلام

رضا دیشب خیلی خوشحال بود. خانمش هم همینطور. مراسم خیلی خوبی داشتن و من هم کلی انرژی گرفتم. ایشالله خوشبخت بشن.
برای رضا: رضا جون خیلی خاطرتو میخوایم ها. مواظب خودت خیلی باش. خوشبختی حقته، بدستش بیار.
دلم گرفته. نمیدونم از چی? اوضاعم خوب نیست. تشویش دارم.
خوب میشم شاید.
من خیلی فکر میکنم! گاهی وقتا لازم نیست. جدیدا خودمو گول میزنم تا فکر نکنم. ولی واقعا همچین آدمی نیستم. این فیلم بازی کردن تمومی نداره. همیشه اون چیزایی که نیستیم رو فیلم بازی می کنیم. شاید بازی میکنیم که بلکه بشیم. شاید بازی میکنیم که حسرتشو نداشته باشیم. شاید بازی میکنیم که ازش سوء استفاده کنیم و از چیزی که نیستیم، منفعتی بدست بیاریم. شاید بازی میکنیم که تحقیرهای نبودن رو از دوشمون برداریم. شاید بازی میکنیم که ترسهامونو پشت نقابمون پنهان کنیم. شاید بازی می کنیم تا چهره ی ناخوشایندمون رو کسی نبینه و ازمون فرار نکنه و نترسه.
شایدم بازی میکنیم چون بازی کردن نیاز ماست، مثل دروغ گفتن، مثل شیطنت کردن، مثل پنهان کاری، مثل فضولی کردن،مثل سرپیچی کردن، مثل خوردن میوه ی ممنوعه!
گاهی اوقات فکر میکنم خدا هم دوست داره تماشا کنه ماها رو وقتی داریم خلافی میکنیم.
پسنوشت: چرا اینقدر قضاوت کردن برامون راحته! دوستان برای قضاوت کردن نیستن، برای همدلی اند. برای همدردی اند. برای همفکری اند برای حمایت اند. برای شنیدن اند. چرا وظیفه ی دوستیمونو فراموش میکنیم?
دکتر کاوی میگه یه روز داشتم صبح زود با مترو میرفتم و خیلی خلوت بود. تو او سکوت توی ایستگاه یه آقایی سوار شد و همراهش بچه هاش که سن و سال زیادی هم نداشتن اومدن بالا و از همون لحظه ی اول شروع کردن به سر و صدا کردن و تو سرو کله ی هم زدن. سکوت بقیه ی واگگن هم مزید بر علت بود که صدای بچه ها اذیت کننده باشه. بعد از مدتی که صدای بچه ها اعصابم رو به هم ریخته بود، هر چی منتظر شدم پدرشون اصلا به روی خودش نمی آورد که ساکتشون کنه.
خلاصه تصمیم گرفتم که بهش تذکری بدم. رفتم و بهش گفتم:"آقا میشه بچه هاتونو ساکت کنید" و پیش خودم فکر میکردم عجب آدم بی توجه و بی مسولیته که باید من بلند شم بهش تذکر بدم تا بچه هاشو ساکت کنه.
یه دفعه از حال خودش بیرون اومد و گفت:"ببخشید. نمی خواستم باعث اذیتتون بشم، ولی چون بچه ها همین چند دقیقه پیش مادرشونو از دست دادن میخواستم بهشون سخت نگیرم. آخه با اینکه بچه هستن ولی نبود مادرشون اونها رو عصبی کرده"
یه دفعه انگار یک سطل آب یخ رو روی سرم خالی کردن، خشکم زده بود. تسلیت گفتم و خواستم که به بچه ها کاری نداشته باشه.و پیش خودم گفتم . . . .

خداحافظ

بابا من زن میخوام یا راهنمای من درآوردی عشق و عاشقی

سلام

 

از اونجایی که نوجوان های تو این مملکت کسی نیست که بهشون راه ورسم عشق و عاشق رو یاد بده، بنده امروز تصمیم گرفتم این مهم رو انجام بدم، شاید که در سالهای آتی راهگشای جوانان این مرز و بوم باشد.

ما به اسم نوجوان ها میگیم ولی اینها اصولی هستن که برخی از بزرگسالان هم هنوز اونها رو نمیفهمن و عمل نمیکنن

تذکر: بنده تجربه ی عشق و عاشقیم به اندازه ی دیگر دوستان نیست ولی تا دلتون بخواد مطالعه کردم و مشاوره دادم.

اینها مهمترین نکاتی هستن که به نظر بنده میاد. در تکمیلش کمک کنید خوشحال میشم:

·         نکته‌ی یک:درست انتخاب کنید.

هر گروگوری که جلوتون سبز شد رو انتخاب نکنید! ارزش شما بیشتر از خیلی از انتخابهاییه که دارید. پس هول نکنید و به خودتون فرصت بدید تا یه گزینه ی خوب پیدا کنید.

·         نکته‌ی دو: دست دست نکنید.

اگه گزینه ی خوبی پیدا شد به بهانه ی گزینه های خوب آینده اون رو به تاخیر نندازید. یه گزینه ی خوب نقد بهتر از هزاران گزینه ی عالیه نسیه است!

·         نکته‌ی سه: طرف رو خیلی دست بالا نگیرید.

 علی الخصوص اگه اولین تجربه تون هست اونو خدای انتخابها در نظر نگیرید. در کوتاه زمانی پس از شکست عشقیتون (که اجتناب ناپذیره) متوجه میشید طرف اونقدرها هم آش دهن سوزی نبوده!

·         نکته‌ی چهار: خودتون رو خیلی دست بالا نگیرید.

فکر نکنید از دماغ فیل افتادید! آدم باشید. براد پیت نیستید که قرار باشه آنجلینا جولی به شما پا بده. یه دختر/پسر معمولی و دوست داشتنی/قابل اتکا یه گزینه ی خیلی خوب برای شماست.

·         نکته‌ی پنج: تو توهم نباشید

فکر نکنید دختر شاه پریون رو میتونید پیدا کنید یا یکی با اسب سفید میاد دنبالتون!! اینا مال قصه هاست. برای هیشکی فرش قرمزی پهن نمیشه! باید برای ذره ذره ی عشق و علاقه ای که بوجود میاد تلاش کنی!

·         نکته‌ی شش: از سر تنهایی انتخاب نکنید.

هیچ وقت به خاطر فرار از تنهایی با کسی وارد رابطه نشید. خواه این تنهایی برای اولین باره داره پر میشه و خواه می خواید نبود کس دیگه ای رو پر کنید. به قول یه دوستی میگفت: همیشه حداقل یه چله فاصله بندازید! و البت اون خیلی ظرفیتش بالا بود که چهل روزه به حالت عادی برمیگشت. بقیه، لطفا این چهل رو تفسیر به زندگی خودشون کنن.

·         نکته‌ی هفت: هیچ وقت از سر فرار انتخاب نکنید.

مثل بالایی، اگه فضای خونه رو دوست ندارید، به خاطر فرار از اون وارد رابطه نشید. اگه از مسخره شدن میترسید به خاطر فرار از مسخره شدن رابطه برقرار نکنید! به خاطر فرار از دیر شدن رابطه رو شروع نکنید! کلیتش میشه اینکه به خاطر ترس جلو نرید، به خاطر شوق جلو برید.

·         نکته‌ی هشت: به کسی اجازه دخالت ندید.

هیچ کس حتی خانواده ی شما نباید جای شما تصمیم بگیره. البت شما خوبه که مشورت بکنید. ولی هرچی یکی گفت رو اجرا نکنید. بهتره که هر یک از طرفین رابطه، مسئول خانواده ی خودش باشه و مشکلش رو با خانواده اش حل کنه و فقط نتایج رو به طرف دیگه اطلاع بده، نه اینکه طرف رو بندازه به جون خانواده ی خودش چون از پسشون بر نمیاد!

·         نکته‌ی نه: تا مطمئن نشدید چیزی رو نگید و کاری نکنید.

فقط وقتی بگید دوستت دارم که واقعا دوستش دارید. نه اینکه چون اون این احساس رو داره روم نمیشه نگم. یا نه اینکه چون میخوام خوشحالش کنم میگم وگرنه... . فقط وقتی رابطه رو ببرید به مرحله ی بعد که آماده شدید، نه اینکه خانوادم/خانواده اش میگن!! آخه اون وقتش کمه!! آخه میخوایم بریم خارج!! آخه خونمون آماده است!! خلاصه همه چیز/کار رو فقط وقتی بگید/انجام بدید که قطعا در موردشون اطمینان حاصل کردید.

  • نکته‌ی ده:راست باز و پاک باز!

یا به یکی دل نبندید یا اگه میخوایدش و مطمئنید که ازتون سوء استفاده نمیکنه، احساستونو براش رها کنید. اجازه بدید عشقتون پر بگیره. نه اینکه همش مواظب باشید، اینجوری میشه؟ اونجوری میشه؟ نکنه... . مطمئن باشید هیچ اتفاق بدی قرار نیست پیش بیاد. طرف مقابل هم قالتون نمیذاره و بهتون هم صدمه نمیزنه!! حداقلش اینه که وقتی همه ی تلاشتون رو کرده باشید، پیش خودتون سربلند هستید که من سهمم رو انجام دادم.

  • نکته‌ی یازدهم: منتظر ننشینید. هر کاری از شما شروع میشود.

اگه دوطرف بگن من به طرف مقابلم ابراز علاقه میکنم به شرطی که اونم اینکارو بکنه! یا من پا پیش میذارم اگر مطمئن باشم اونم اینکارو میکنه! یا من تا تهش هستم به شرطی که اونم باشه! همه ی این حرفا منجر به اینه که هیش‌کدوم این کارا رو نکنن. دقت کنید که هر دو واقعا میخوان اینکارهارو بکنن ها!! ولی تضمین میخوان از طرف مقابل و دارن خودشون رو گره میزنن به دیگری! این بن بسته!! راه حلش: همین لحظه تصمیم بگیر و دل رو بزن به دریا. بهش بگو چقدر دوستش داری میبینی بهت میگه من 5 برابر!! یه قدم پا پیش بذار میبینی اون دوقدم میاد جلو!!

  • نکته‌ی دوازده: غریق تکه چوب پشت سرش رو نمیبینه!!

همه وقتی تو رابطه نیستن هی قمپز در میکنن!! ولی تا در عمل قراره نشون بدن میبینن نمیشه! چرا؟ چون ازاونجا اینجوری دیده میشه!! یکی رو از بیرون از رابطه در جریان بذارید تا وضعیتتون رو به صورت واقعی بهتون نشون بده. بهش بگید وقتی لازم شد یادتون بندازه که زمانی که عقلتون کار میکرد چه حرفایی میزدید و قرار بوده چه کارهایی رو بکنید!!

  • نکته‌ی سیزده: یه طرفه فکر نکنید. به دیگری هم حق بدید.

توضیح واضحاته. فقط خیلیییییییی مهمه!!!

  • نکته‌ی چهارده: شوخی نگیرید!!

این زندگیه شماست!! برای رابطه تون هزینه دادید. نباید حاضر باشید به خاطر هر موضوع کوچکی بهش صدمه وارد کنید. هیچ چیزی ارزش صدمه زدن به این درختی که کاشتید رو نداره!!! نه به شوخی و نه جدی اجازه ندید هیچ چیزی به رابطتون صدمه وارد کنه. بالاترین اولویت رو به رابطه تون بدید.

 

یک سری نکات هم هست که در موقع اتمام روابط مهم هستن. مهمتریناش از نظر من اینهاست. خوشحال میشم تکمیلش کنید:

  • نکته‌ی منفی یک: به موقع و عقلانی کات کنید.

نذارید یک تلخی بی پایان نصیبتون بشه!! پایان تلخ قابل تحمل تره!! ولی به هر حال تصمیم به کات کردن رو عقلانی بگیرید و مطمئن بشید که دلایل واضحی (مثل نقاط ضعف اساسی یک طرف که خط قرمز طرف دیگر هست) وجود داره که باید کات کنید. اون وقت بعدا پشیمون نمیشید. چون احساسات آدم عوض میشه ولی این اصول عقلانی معمولا تغییر نمیکنن.

  • نکته‌ی منفی دو: به یکباره کات کنید. استخوان لای زخم نباشید!!!

اگه تصمیم به قطع رابطه گرفتید، تردید نکنید. این تصمیم مثل راه بی بازگشته!! وسطش تردید کردن بیشترین صدمه رو به همه وارد میکنه. کمی بیرحم باشید، چند روز اول کمکش کنید که تصمیمتون رو بپذیره ولی سریعا ازش فاصله بگیرید و اجازه بدید رو پای خودش بایسته!!

  • نکته‌ی منفی سه: سوگواری کنید.

با احساستون لجاجت به خرج ندید. اجازه بدید احساس تنهایی در وجودتون رسوخ کنه و غم دلتون رو بگیره. باهاش هم نوا بشید تا بتونه کمکتون کنه. اگه سرکوبش کنید، تبدیل به تنفر از جنس مخالف میشه و اجازه نمیده به زندگی عادی برگردید. ولی نهایتا تلاش کنید از این مرحله هم بدون عجله گذر کنید.

  • نکته‌ی منفی چهار: واقعیت رو بپذیرید.

وقتی ترک میشید، دوست ندارید واقعیت رو ببینید. طبیعیه. چند وقتی سوگواری کنید و فحش به دنیا بدید. ولی مثل بچه کوچولوها رو پاهاتون نپرید که نه من عروسکمو میخوام، همون عروسکمو میخوام!!!

  • نکته‌ی منفی پنج: صحبت کنید.

بریزید بیرون. هرچی احساس منفی هست رو بریزید بیرون. تو وبلاگتون یا کاغذ بنویسید. با دوستاتون صحبت و درد دل کنید. پیش مشاور برید. ولی تو دلتون نریزید.

  • نکته‌ی منفی شش: رابطه‌ی کات شده رو کلا دور بریزید!!

رابطه‌ای که قطع شد رو کلا از زندگیتون محو کنید!! تمام کادوهایی که از طرف گرفتید رو یا دور بندازید یا توی جعبه‌ی در بسته در انباری بذارید. تمام عکس‌های مشترک رو پاک یا آرشیو کنید به شکلی که در دسترس نباشه. تمام خاطراتش رو از ذهنتون پاک کنید (با یادآوری نکردنشون). اسمشو از کانتک‌هاتون پاک کنید!!!!! به هییییییییییچ دلیلی دیگه بهش اس ام اس ندید، زنگ نزنید، ایمیل نزنید، به وبلاگش سر نزنید و کامنت ننویسید، نبینیدش، توی جمعی که هست وارد نشید، به هیچ مراسمی دعوتش نکنید، به هیچ مراسمیش (حتی مرگ نزدیکترین افرادش، حتی اگه باهاش خیلی صمیمی بودید و توقع داره!!) نرید. اگه امانتی پیشتون داره، یا دور بندازید یا از طریق یه دوست مشترک بهش برگردونید. به جاهایی که خاطرات مشترک خاص، مهم یا زیادی دارید نروید!!!

  • نکته‌ی منفی هفت: هیچ وقت یک ex رو به مراسم رسمیتون دعوت نکنید.

اینو توی چه جوری با مادرت آشنا شدم میگفت. البت توی ایران خیلی شاید کاربردی نباشه.

 

خداحافظ

آدمهای جالب

سلام

 

·         آدم میشناسم جرات دل کندن از بزرگترین موفقیت مادی زندگیشو داره (و دل کند)!

·         آدم میشناسم یه زمانی راااااااحت عاشق میشد ولی الان دوست داره دلیلی پیدا کنه که عشق رو باور داشته باشه!!

·         آدم میشناسم هر کثافت کاری تو زندگیش کرده، ولی الان داره خیلی قشنگ زندگی میکنه (حقشه، چون از اون کارا دست برداشته).

·         آدم میشناسم دوست داشتنی ترین فرد توی همه ی آدمای دور و برش بود ولی خودشو دوست نداشت، ولی الان به سختی کسی رو پیدا میکنه که باهاش درد دلی کنه ولی خودشو پیدا کرده و با خودش راحته!

·         آدم میشناسم چند سال عاشقانه یکی رو دوست داشت ولی بهش نرسید. حالا نمی دونه عشقش رو غیرواقعی بدونه یا معشوقشو!!

·         آدم میشناسم عاشق همسرشه ولی نمی تونه باهاش با صلح و صفا زندگی کنه!!

·         آدم میشناسم عزیزترین کسش رو از دست میده ولی هنوز به نظرش زندگی تلخ نیست!!

·         آدم میشناسم هیچ دلیلی برای غمگین بودن نداره ولی اکثر اوقات غمگینه.

·         آدم میشناسم با ظاهر خشن و نخراشیده اش و اینکه هیچ دختری رو اصلا به حساب نمیاره، خودم به شخصه 4-5 دختر رو دیدم که طلبه اش هستن شدید!!!!!

·         آدم میشناسم مستقل و متکی به نفس و برای همه یه نقطه‌ی اتکا، ولی نوبت به خودش که میرسه برای هر تصمیمش کلی مضطرب و دچار تردید!!

·         آدم میشناسم موفق ترین آدم همرده ی خودش هست، ولی نمی دونه اصلا این موفقیت ها رو میخواسته و میخواد یا نه؟!!

·         آدم میشناسم خوشششگل و دختر کش!! جدی میگم که اگه به هر دختری پا بده، دختره از خداش خواهد بود! ولی تنهاست!!!

·         آدم میشناسم اونم 2 تا، بسیار مودب و محترم. اونقدر که هر کسی باهاش صحبت میکنه به سختی میتونه همرده اش باکلاس باشه، ولی اونقدر کسی رو نداره که باهاش درد دل کنه که تو دو یا سومین صحبت درست و حسابی که باهاش میکنی، میشینه از احساسای عاشقانه ی شکست خورده اش چنان صحبت میکنه که مطمئنی تا حالا به هیچ کسی در موردشون نگفته!!!

·         آدم میشناسم داره عاشقانه زندگی میکنه، ولی نگرانه که مبادا یه روز نتونه ادامه بده.

·         آدم میشناسم با آدمای اطرافش شدیدا صمیمی، ولی یه روز تصمیم میگیره و میذاره میره و دیگه پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه!!

·         آدم میشناسم بعد از دیدن سرنوشت ناموفق اطرافیانش، به خاطر اینکه مثل بقیه (تو زندگیش ناموفق) نباشه، ازدواج نکرده.

·         آدم میشناسم میتونه روی ارزشمندترین چیز زندگیش هم خطر کنه (و اینکارو کرده)!! البت برای بدست آوردن چیز باارزش تر.

آدمای اطرافم هرکدومشون یه جوری خیلی خاص هستن. اینه که هر کدومشون رو به خاطر یه چیزیشون دوست دارم. عااااشق آدمایی هستم که میتونن تغییر ایجاد کنن. تغییری که عمدتا از زندگی خودشون شروع میشه. این تغییر دادنشون بزرگشون میکنه، هرچقدر هم که کوچک باشن برای من بزرگن.

 

خداحافظ

حرف زدن

سلام

 

حرف زدن برای دردهای بیشماری درمانه ولی:

گاهی اوقات حرفایی تو دلت هست که دوست داری بریزیشون بیرون. به همین خاطر دنبال گوش مفت می‌گردی و به محض اینکه پیداش می‌کنی سفره‌ی دلت رو براش باز می‌کنی. غافل از اینکه اونم گوش مفت لازم داشته که تو رو پیدا کرده.

بعضی وقتا هم حرف رو می‌زنی ولی همش در این ذهنیتی که اگه این حرف رو نمی‌گفتم بهتر بود؟ یا یه جور دیگه می‌گفتم؟ یا اصلا همین‌جوری خوبه؟ ولی هیچ وقت نمی‌فهمی. چون زندگی فقط یک‌باره!! پس وقتی می‌خوای بگی باید این تصمیم رو بگیری و تهش رو اول ببینی.

گاهی اوقات حتی فکرش رو هم نمیکنی تهش به چیز بدی ختم بشه، ولی می‌شه! گاهی فکرش رو هم نمی‌کنی به درد طرف بخوره، ولی می‌خوره! گاهی دوست داری یه کاری کرده باشی، یه چیزی گفته باشی، به همین خاطر یه دونه می‌زنی رو شونه‌اش و فقط می‌گی "خوبی؟" و توجه نمی‌کنی که خودتم می‌دونی طرف بده!!! اون‌وقت هی می‌گی خوب من که می‌دونستم حالا هی باید نمک رو زخمش بپاشم؟!!!

پیش خودت فکر می‌کنی حرف گفتنی رو باید گفت. پس صادق و رک بودن بهترین گزینه است. ولی اتفاق میوفته که صداقتت منجر به نگرانی و رک‌گویی‌ات منجر به سوء برداشت می‌شه. اون‌وقت فکر می‌کنی صداقت و رک‌گویی اونقدرها هم که به نظر میومد کمکی نمی‌کنه ها!!!

گاهی می‌خوای یه شوخی کنی، یه حال اساسی از طرف می‌گیری. اون‌وقت خودت هم از کار خودت ناراحت می‌شی و روزت خراب می‌شه. تا آخر شب هی می‌گی خوب من که منظور بدی نداشتم! فقط می‌خواستم شوخی کرده باشم. غافل از اینکه بعضی شوخی ها دل طرف رو به درد میاره. بدیش اینکه روت نمیشه به موضوع اشاره‌ای بکنی و معذرت خواهی کنی!!

شاید یه دفعه یه چیزی بگی که دلت بخواد دلداریت بدن، ولی طرف نمی‌فهمه و سعی می‌کنه خیلی منطقی مشکلت رو حل کنه، ولی غافله که تو فقط گوش می‌خوای. اون‌وقت تو نمیدونی باید ناراحت بشی که طرف نمی‌فهمه، یا خوشحال بشی که داره کمکت می‌کنه!!

یه وقتی هم نمی‌گی و نگفتنت برای طرف دردناکه. فکر می‌کنه حتما آدم حسابش نمی‌کنی، حتما به حدکافی محرم نیست، یا کس دیگه‌ای رو داری که حرفای دلت رو بهش بزنی که به من نمیزنی!!! در صورتی که نگفتنت به خاطر این چیزا نیست! فقط بعضی چیزا به زبون نمیاد. بعضی وقتا حسشو نداری!! بعضی چیزا حس کردنیه نه گفتنی!

شاید حرف زدن به نظرت بهترین راه منتقل کردن نظرات و افکار و گاهی احساساته. ولی وقتی از افکار و نظراتت صحبت می‌کنی، شاید طرف خوشش نیاد!! شاید موافقت نباشه و این همفکر نبودن می‌شه مایه‌ی تضارب افکار و گاهی هم دلگیری. حالا پیش خودت فکر می‌کنی اصلا ارزشش رو داشت که این حرف رو بزنم!

گاهی هم تو توی یه مود ناراحت، عصبانی، نگران یا هر مود دیگه‌ای هستی و یه چیزی می‌گی و منظورت با مودت مشخص می‌شه، ولی طرف مقابل اصلا مودت رو در نظر نمی‌گیره و از حرفت ناراحت می‌شه. اون‌وقت هی معذرت خواهی می‌کنی ولی فایده‌ای نداره. درصورتی که با اینکه تو مقصر بودی، مشکل از طرف مقابل بوده!!

و فرقی هست بین گفتن و حرف زدن و صحبت کردن و مکالمه کردن و مذاکره کردن و مباحثه کردن و مناظره کردن و ... . و من از همه‌ی اینها، پای درددل کسی نشستن رو می‌‌پسندم.

و نهایتا یه پست می‌نویسی و در مورد حرف زدن میگی. ولی همش نگرانی که کسی از این حرفا ناراحت نشه، دلخور نشه، سوء برداشت نکنه. و جالبش اینکه اینا مربوط به اون فرده، نه تو!!!!

 

خداحافظ

چقدر جالبه وقتی

سلام

چقدر جالبه وقتی دنبالش میگردی نیست، ولی به محض اینکه به این نتیجه میرسی که داری پیداش میکنی گزینه های دیگه کم کم ظاهر میشن
چقدر جالبه وقتی هم نظر با یکی حرف میزنی از نظر اون فرد تو یک فرهیخته ی متفکر خطاب میشی و به محض اینکه نظرت در هر موردی مخالف اون فرد باشه، همون فرد تو رو حقیر و ساده اندیش معرفی میکنه. پس عقل تو تابعی از همآوایی با دیگرانه!
چقدر جالبه وقتی به هر چیزی از دنیا گیر کنی، همون چیز میشه سوال زندگیت. به هر چیز دنیا که فکر کنی همون میشه دغدغه ات.و به هر چیز دنیا که توجه کنی همون تو جای جای زندگیت دیده میشه!
چقدر جالبه وقتی یه حرف رو سرجاش یا یه حرکت رو در زمان مناسبش انجام میدی، یک شبه ره ساله رو میشه رفت
چقدر جالبه وقتی یکی بهت میگه ایشالله عروسی خودت، میپرسی این دعا بود یا نفرین، همشون درجا میگن هر دو!
چقدر جالبه وقتی برادرت رو میفرستی خونه ی بخت، خوشحالی که یه اتاق تو خونه آزاد شد و ماله منه!
چقدر جالبه وقتی پنج شنبه شب تا دیر وقت بیداری و سخت خوابت میاد، عدل صبح خروس خون جمعه یه اتفاقی مثل شروع عملیات ساختمانی پروژه ی آزاد راه شمال پس از 20سال، نمیذاره یه خواب راحت داشته باشی
چقدر جالبه وقتی قوانین مورفی رو نمیشناسی هم همونقدر تحت تاثیرشی که وقتی بهش فکر هم میکنی. پس این یکی از معجزات الهی بوده و در فطرت انسانها نهادینه است!!
چقدر جالبه وقتی اتفاقی نمی افته یادمون نیست که شاید دلی برای یک در آغوش گرفته شدن لک زده، ولی تا اتفاقی رخ میده فوری زنگ میزنیم یه به سراغ طرف میریم که سنگ صبورش باشیم و در آغوشش بگیریم!

خداحافظ

چقدر خوبه وقتی

پیش از دستور: بنا به درخواست های مکرر خوانندگان وبلاگ می نویسیم.

پیش از دستور 2: قبلا یه جور دیگه گفتم، بازم میگم؛ همه‌ی اتفاقای مهم از یه شب مهم شروع میشه!!

 

سلام

 

چقدر خوبه وقتی دیوار سکوت بینتون میشکنه، میفهمی پشت این دیوار هیولایی نبوده وکلی درک متقابل هست.

چقدر خوبه وقتی نمیدونی یه شونه برای گریه میخوای یا یه کیسه بوکس برای بیرون ریختن خشمت، یکی هست که تلاششو (به روش خودش) میکنه تو رو از این وضع دربیاره.

چقدر خوبه وقتی آدمایی هم دور و برت داری که نیاز نیست هر موضوع کوچیکی رو چندین بار توضیح بدی که بفهمن. خودشون فهمیده هستن.

چقدر خوبه وقتی پس از مدتی غمگین بودن، یه اتفاقی میوفته و مدتی طولانی بدون اینکه بدونی و بخوای، خنده رو لبت نشسته و بلند نمیشه.

چقدر خوبه وقتی بدجوری گیر کردی، تو زندگی فرصتی پیش میاد که همه چیزو بذاری کنار و از نو شروع کنی.

چقدر خوبه وقتی خاله زنک بازیت گل میکنه، کسایی هم دور و برت باشن که همکاری کنن

چقدر خوبه وقتی یه راهی رو اشتباه رفتی، میفهمی اتفاقا خدا تهش دوربرگردون گذاشته!

چقدر خوبه وقتی نمیخوای کسی چیزی بدونه، نقاب هست برای زدن به چهره.

چقدر خوبه وقتی با دلت آشتی میکنی، بهت راه رو نشون میده. هرچند هیچ وقت مطمئن نمیشی که درست میگه یا نه، ولی مهم اینه که یه چیزی میگه و تو اون چیزی که میگه رو دوست داری.

چقدر خوبه وقتی حرف دو پهلو میزنی، هرکی به زعم خودش بهت طعنه میزنه و تو توی دلت به همش میخندی

چقدر خوبه وقتی از یکی خبر نداری ییهو به یادش میوفتی و براش ایمیل میزنی، اونم درجا بهت زنگ میزنه و دلتنگیت برطرف میشه

چقدر خوبه وقتی کلی نگرانی داری، یه روز صبح پا میشی و احساس خوش شب قبل رو به همراه خودت حس میکنی.


خداحافظ

پیش میاد 2

پیش میاد آنقدر عصبانی هستی که آلبوم پروژکتور رو با 120دسی بل گوش میدی و بعد یه ربع انگار نه انگار اتفاقی افتاده بوده.
پیش میاد با یه کامیون تصادف میکنی و نصف ماشینت تو هم میره ولی ایربگ باز نمیشه. یکی نیست بگه پس ایربگ میخوام چیکار?
پیش میاد فکر میکنی همه چی درست میشه، ولی نمیشه که هیچ بدتر هم میشه!
پیش میاد نمی دونی یه شونه برای گریه کردن میخوای یا یه کیسه بوکس برای خالی کردن عصبانیتت!بدیش اینکه هیشکدوم هم در دسترس نیست!!
پیش میاد تو 24 ساعت سه تا خبر بسیار بد میشنوی و هنوز هم امیدواری بعدیش از راه نرسه!
پیش میاد یکی رو دوستش داشته باشی و هم زمان ازش بدت بیاد! اونوقته که مثل اره نه میدونی باید بکشی بیرون و نه میدونی باید بدی تو!!
پیش میاد دردهایی که نه میتونی در موردشون با کسی حرف بزنی و نه به کسی نشونشون بدی!!با رعایت کپی رایت برای مهدی مدبر
پیش میاد از پیشامدها می نویسی و خودتم میدونی که تف سربالاست

خداحافظ

پیش میاد


پیش میاد تو زندگیت اونقدر عصبانی هستی و نمی تونی چیزی بگی، میری یه کناری و هر چی فحش بلدی رو آروم با خودت با تمام فشاری که می تونی به خودت بیاری زمزمه می کنی!
پیش میاد باید وقتی خودت داغونی به دو نفر دیگه هم قوت قلب بدی که نگران نباشید و خودتون رو کنترل کنید، همه چیز درست میشه. ولی چی درست میشه?
پیش میاد از مستاصل بودن ندونی باید وایسی یا بشینی، یه دقیقه میشینی، دوباره پا میشی میری تو اتاق، بر میگردی، دوباره می ایستی، میشینی، میری تو حال برمیگردی، دوباره میشنی، به اینور و اونور نگاه میکنی و دوباره از اول!
پیش میاد به خاطر هیچی یه کاسه ای قابلمه ای چچیزی رو تو سر خودت خورد میکنی و خودت رو خونین و مالین میکنی و هیشکی نمی فهمه دردت چی بود که اینکارو کردی!
بازم میری تو اتاق و بر میگردی و باز هم از استیصال نمیدونی باید بشینی یا وایسی!
پیش میاد به غلط کردن میوفتی ولی نمی بخشدت. شایدم بخشیده باشدت ولی تو خودت رو نبخشیدی.
پیش میاد وقتی داغونی باید بری دل یکی دیگه رو به دست بیاری. دلداریش بدی و بهش بگی همه چی درست میشه، ولی چی درست میشه? همه چی خراب شده!حتی خونه ی آرزوها هم دیگه رنگ و بویی از عشق و محبت نداره!
پیش میاد از این همه پیش آمدها هر روز فرار میکنی و یهو میفهمی یه بزدلی!!!
پیش میاد التماس میکنی که خدایا ما رو به خودمون وانگذار! ولی پیش خودت فکر میکنی خدا نظرش رو از ما برداشته!! ولی شاید خدا پیش خودش فکر کنه . . .
پیش میاد یه ساعت زور میزنی یکیو دلداری بدی ولی انگار نه انگار! خودت دلگیر و غمگین بر میگردی و وبلاگتو می نویسی!!
پیش میاد تو خوشی هم با کلی گریه سر رو بالش میذاری و با کلی غم واندوه خوابت میره
پیش میاد احساس میکنی کسی دوستت نداره! و میفهمی که اگه دوستت داره هم به خاطر یکی دیگست! ولی واقعا کلی دوستت داره!
پیش میاد که اونقدر در هم و بر همی که پست وبلاگت هم مثل خودت میشه!!

خداحافظ

چقدر بده وقتی

سلام

چقدر بده وقتی نیاز به صحبت بیشتر داری، سکوت بیشتر بینتون حکم فرما میشه!
چقدر بده وقتی بیشتر سعی میکنی اعتماد سازی کنی، بیشتر بهت مشکوک میشه!
چقدر بده وقتی نیاز به محبت بیشتر داری، بیشتر احساس میکنی نگران سوء استفاده ات هست!
چقدر بده وقتی باید آروم باشی، بیشتر جنب وجوش به خرج میدی!
چقدر بده وقتی باید رازدار باشی، خاله زنک بازیت بیشتر گل میکنه!
چقدر بده وقتی حرف مهم داری، عجله ات برای گفتنش هم بیشتر میشه و ناموقع میگیش و کار خراب میشه!
چقدر بده وقتی باید استراحت کنی، میشنی فکرای چرت و پرت میکنی و پستای چرت وپرت میذاری!

خداحافظ

درسهای دنیا

سلام

به نظرم خدا یه مجموعه تجربه تو دنیا قرار داده و آدم ها مثل درسهای دانشگاه باید اونها رو اخذ کنن
بعضی درسها پایه ای هستن. به هیچ دردی نمی خورن ولی اگه بلد نباشی هم بقیه رو نمی فهمی. مثل چه جوری کار کردن دنیا
بعضی درس ها عمومی هستن، هر کسی با هر نیازی باید اونها رو بگذرونه. مثل درس هایی در مورد آدمیت.
بعضی درس ها تخصصی هستن، هر کسی بر حسب نیاز زندگیش یه تعدادی از این درسهای تخصصی رو بر میداره. آدمهای هم درد درس های تخصصی مشترکی رو بر میدارن.
خیلی از اوقات ماها درسهای رو بر میداریم که یکی دیگه قبلا اون درس رو برداشته، ممکنه اون فرد کوچکتر یا کم تجربه تر از ما باشه. ولی یه درس رو قبل از ما یاد گرفته باشه.
گاهی اوقات بعضی درسها با توجه به پیش نیازیشون به ترتیب پشت سر هم برداشته میشن. رضا می گفت عجیب نیست عاقبت آدمهای هم فکر شبیه هم میشه!
آره مثل من و مسعود که مشکل مشابهی داشتیم، راه مشابهی رو رفتیم، نتیجه ی مشابهی هم گرفتیم (با اغماض).
اگه کسی بتونه از تجربه ی کسی استفاده کنه میتونه درس رو نگیره و فقط از دیگران بپرسه، ولی سر کلاس بودن کجا و شنیدن کجا!
مثل ترسویی که از ترس شکست میشینه عشق ورزیدن آدمها رو به هم تحلیل میکنه و فکر میکنه میدونه عشق یعنی چی?
ولی به هر حال در گرفتن درس مختارید. بعضی ها هم مثل من کله شق دوست دارن همه ی کلاسها رو خودشون بگیرن
بعضی وقتهاهم آدم درس رو میوفته، خوب اگه پایه یا عمومی باشه باید دوباره بگیری دیگه!
فقط. . . . بعضی درسها هست که اونقدر مخاطبش کمه که برای تو به تنهایی برگزار میشه!این درسها فرق تو و بقیه است و هرچقدر توضیح بدی دغدغه ی هیشکی نیست که بفهمه تو این درس چی میگن!

خداحافظ