X
تبلیغات
نماشا
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

صرفا برای خالی نبودن عریضه!

پیش از دستور: اخطار اینکه این پست محتوی انرژیهای منفی فراوان و نگرانیهای زودگذره که ممکنه با نوشتنشون از بین رفته باشن. در برداشتها و کامنتهاتون لحاظ بفرمایید.
سلام

دوست دارم بنویسم، ولی نمیاد. دوباره داره حرفایی که برای نگفتن دارم زیاد میشه، ولی به عکس فرمایش دکتر شریعتی فکر نمیکنم ارزشم هم داره باهاش بالاتر میره!
فکر میکردم که بعد از سه تا بحران اساسی که تو زندگی گذروندم، دیگه کم کم اوضاع آروم تر شده و اصلاحات طولانی مدت جاشو میگیره. ولی احساس میکنم الان دوباره پوسته ی فکریم برای ذهنم کوچیک شده و باید بشکنمش و پوست نو بیارم. هر دفعه این بحران ها با یه دوره غمگینی و یاس شروع میشن که طی اون احساس خالی بودن میکنم. این خلا باعث میشه از چیزی که هستم بدم بیاد و تصمیم بگیرم که عوض بشم. اون وقت جهش شروع میشه. شایدم اشتباه میکنم و یه دپرشن ساده است که حل میشه!
اوضاع خوب نیست. اوضاع کار خوب نیست. اوضاع سیاسی خوب نیست. اوضاع فرهنگی و اجتماعی خوب نیست. اوضاع مملکت خوب نیست. اوضاع منم به تبع اینها خوب نیست.
اینکه اوضاع خوب نیست یه طرف، اینکه روندها هم خرابه و امیدی به اصلاح هیچ کدوم از این موارد هم نیست، بیشتر نگران کننده است!!!
دیروز و امروز غمگین ترین آخر هفته ی چند ماه اخیر بودن. اصلا نفهمیدم چرا، ولی چیزی خوشحالم نمیکرد.
کلی احساسات منفی دارم. کلی فکرای چرت و پرت تو کله ام هست. کلی خشم و تنفر رو در اعماق وجودم حس میکنم که نمیخوام تو زندگیم باشن. ناآرومی مشکل الانمه. هیچ چیز و هیچ کسی نیست که الان آرومم کنه. احساس انزوا میکنم. حالت تهوع ذهنی دارم.
بی برنامگی نگرانم میکنه و فکر برنامه ریزی آزارم میده. مسءولیت نداشتن روحیه ام رو کاهش میده و داشتنش اعصابمو خورد میکنه. موقع خوابیدن دوست ندارم بخوابم و موقع بیدار شدن نمیخوام بلند بشم. دلبستگی نداشتن احساس پوچی بهم میده و دلبسته بودن حس عدم اعتماد. کمک کردن حس پشیمونی بهم میده و کمک نکردن حس حقارت.
خداااااا، این ماراتن زندگی تا کی ادامه داره?! تا کی باید تحمل کنیم و امیدوار باشیم چیزی تغییر میکنه و هیچوقت هم این اتفاق نمیوفته!?


خداحافظ
تاریخ ارسال: شنبه 18 شهریور 1391 ساعت 00:59 | نویسنده: م | چاپ مطلب 4 نظر