X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

روی دیگر سکه

پیش از دستور: لطفا اول پست با عنوان این روی سکه که بالاست و سپس پست با عنوان روی دیگر سکه که پایین است رو بخونید.

سلام

 

تا یکی دو سال اخیر اتفاقات جالبی رخ داد. از اون احوالات دپرسی با کمک کار جدید و دغدغه‌های کاری بیشتر به لطف جعفر و آرش بیرون اومدم. کم کم اعتماد به نفسم تا حدی بازیابی شد. شرایطی که گفتم کم کم شروع کرد به اصلاح شدن. در این جریانات یه نگرش جدید به زندگیم اضافه شد. اینکه هر آدمی خاصه. هر آدمی یه جوریه. هیچ دوتا آدمی مثل هم نیستن. خوشحال شدم از اینکه خودمم از این قائده پیروی میکنم و آدم خاصی هستم. آخه من خاص بودن رو دوست دارم. کم کم این خاص بودن رو تو همه چیز دیدم. جاهایی که می رفتم هرکدوم خاص بودن. احساساتی که داشتم خاص بودن. غذاهای هر آدمی که میخوردم خاص بودن. شروع کردم به توجه کردن به این خاص بودن ها!! عاشق خاص بودن شدم. عاشق آدما شدم به خاطر خاص بودنشون. هر کدوم قابل دوست داشته شدن هستن. چون هر کدومشون یه چیزی دارن که تو کس دیگه ای نمیبینم. فهمیدم که خاص بودن به معنی برتر بودن نیست. فهمیدم که دیگران که با من متفاوت هستن تو یه چیزی جلو هستن و تو یه چیزی عقب. دیگه مقایسه نکردم. دیگه نگران نبودم که عقب افتادم. دیگه حرص نخوردم بابت نداشتن چیزی.

در خودمم گشتم دنبال ویژگی‌هایی  که تو دیگران نباشه. از اون موقع دارم کشف میکنم. هر روز یه چیز جدید. در خودم، در دوستای نزدیکم، در کسانی که دوستشون دارم. هر چه بیشتر میگذره این کشف کردنه باعث شده بیشتر درکشون کنم. باعث شده بفهمم چرا چه کارایی رو انجام میدن. بیشتر برام عزیز باشن.

جالب اینکه از همون موقع، فیدبک‌هایی که میگیرم از اطرافیانم دقیقا نقطه‌ی مقابل قبل شدن. از نظر بقیه، دوست داشتنی‌ام، مهربونم، باهوش و خلاقم (هرچند خودم خیلی قبول ندارم)، خوب گوش میدم و درک میکنم دیگران رو، با احساس و دلسوز هستم.

در عمق وجودم درک کردم که یه آدم خفن و بزرگ تو خونه اش یه پدره مثل پدر من. یه مادره مثل مادر من. یه پسر یا دختره مثل من!! یاد گرفتم این آدم خفنه رو هم احساس کنم مثل یه آدم معمولی، نه مثل یه استاد دانشگاه. آخه اون هم مشکلاتی داره دقیقا مثل من. مثل تو. حتی کسانی که مواد مخدر مصرف میکنن، مشروبات الکلی مینوشن، به خدا اعتقاد ندارن، زندان رفتن، خیلی مودبن یا خیلی لاتی و داش مشتی، همگیشون دقیقا مثل همین آدمایی هستن که الان باهاشون دارم زندگی میکنم با این تفاوت که اونا یه جور کارای دیگرو دوست دارن. وگرنه واقعا وقتی از دور نگاهشون نمی کنم و باهاشون هم دل میشم دیگه اینجوری روشون اسم نمیذارم!!

فهمیدم هر آدمی به صرف آدم بودنش دوست داره دیده بشه. دوست داره ازش تشکر بشه. دوست داره بزرگ خطاب بشه. دوست داره خاص باشه.

سعی کردم موقع حرف زدن آدما چنان بهشون گوش بدم که احساس کنن بزرگند، دوست داشتنی اند، دیده میشن. جالب اینکه عکس‌العمل همشون یه جوره!!! همشون از این جریان شکل هم خوشحال میشن.

احساس می‌کنم می‌فهمم خدا واسه چی منو اینجوری خلق کرده. فکر میکنم مثل شخصیت تام سایر تو فیلم انجمن نجیب زادگان عجیب هستم. یه جا وقتی تو سکانس های آخر میخوان سوار کشتی بشن و برن به جنگ نهایی، هر کدوم از شخصیت‌ها میان و میگن من اینکار خفن رو میکنم. من اینجوری میتونم تو جنگ کمک کنم. و کارهای خارق العاده‌ای رو نشون میدن. تام سایر که میخواد سوار شه ازش میپرسه تو چیکار بلدی؟ میگه من کار خفنی بلد نیستم ولی آدم به درد بخوریم. می تونم کمکتون کنم. طرف هم قبول میکنه و اتفاقا یه جا از جنگ هم این یه کاری انجام میده که بقیه نمی تونستن!!

من هم شاید خفن نباشم، شاید خلاق نباشم، شاید هنری نداشته باشم ولی آدم به درد بخوریم. به خودم افتخار میکنم. به این معمولی و خاص بودنم افتخار میکنم. شما به چه چیزیتون افتخار میکنین؟

 

خداحافظ

تاریخ ارسال: شنبه 24 تیر 1391 ساعت 16:20 | نویسنده: م | چاپ مطلب 5 نظر