X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

آخرین تیر

پ.د: بازم فحش به دنیا و غرغره.

 

سلام

 

این بحث ترس که قبلا صحبتش رو کردم خیلی ریشه دار تر از اونیه که به این زودی ها از زندگی من پاشو بکشه بیرون. جدیدا متوجه شدم که من خیلی از کارهای درست و خوب رو انجام نمی دم چون می ترسم که اگه این هم نتونست مشکل رو حل کنه چه خاکی تو سرم بریزم. بذارید یه مثال بزنم.

در مورد وضعیت الانم تقریبا آخرین راه حلی که از قبل بهش فکر کرده ام و الان در دست دارم، روانشناس و روان درمانیه. امشب که داشتم نظرات وبلاگم رو میخوندم به این نتیجه رسیدم که من دست دست میکنم که برم پیش روانشناس و روان درمانی رو بگذرونم چرا که می ترسم اگه برم و نتیجه نده چه کار کنم ( که باید بگم که با وضعی که دارم، عقلم میگه احتمال نتیجه گرفتنم از روان درمانی چندان زیاد نیست. چون مشکل من احتمالا یه مشکل روانی نیست!! البت به نظر خودم). شاید بگید نتیجه نداد که نداد. خوب که چی؟

فرض کنید یه آدم غولی جلوی شما قرار میگیره و می خواد بکشتتون. شما یه هفت تیر دارید. می گیرید به طرفش و شش تا از هفت تا تیر رو بهش شلیک میکنی. یه تاثیرهایی داره ولی نهایتا جلوش رو که نگرفته هیچ، نشونی هم از مرگ درش پیدا نیست. حالا اگه آخرین تیری که تو هفت تیرت مونده رو به سمت دشمنت شلیک کنی، اگه بمیره خیالی نیست، ولی اگه نمیره چی؟ تمام امید شما برای شکست دادنش بر باد رفته و باید منتظر مرگ بشینی. این هم به خاطر میگم احتمال نتیجه گرفتنش کمه که وقتی شش تا تیر اثر نکرد، هفتمی هم احتمال اثر کردنش زیاد نیست. حالا شما باشی شلیک میکنی یا حداقل برای دلخوشی خودت تا آخرین لحظه نگهش میداری؟

این رفتار که آخرین تیر ترکش رو تا آخرین لحظه حفظ کنیم در همه ی ماها پیدا میشه. ولی ترس بیش از حد باعث میشه خیلی بیشتر محافظ کار بشی.

من خیلی با ترس زندگی کردم. تمام زندگیم آمیخته به ترسه. نا امنی بزرگترین احساس زندگیمه. همیشه از اینکه از دست بدم می ترسیدم و نگران بودم. وابستگی شدیدی که به آدمها دارم، هم از این احساس بر اومده (چون آدمها غالبا موندگارتر از شرایط و امکانات دنیا هستن) و هم شدیدا تحت تاثیر این حس قرار داره (چون وقتی وابستگیت بیشتره نگرانی از دست دادنت هم بیشتره).

من از "از دست دادن" میترسم. الان که دارم به گذشته ی زندگیم نگاه میکنم، در تمام عمرم سایه ی نگرانی و نا امنی رو بالای سرم حس میکردم. اینه که باعث شده توقعی بزرگ بشم. اینه که باعث شده ضربه پذیر باشم. اینه که باعث شده ناپایدار باشم. اینه که حفظ وضع موجود رو از همه چیز بیشتر می خوام.

هیچ وقت تو زندگیم خواهان تغییر نبودم. مگر معدود مواقعی که وضع موجود خیلی افتضاح بوده. یا اینکه تغییر در حوزه ی امورات غیر حیاتی زندگیم قرار میگرفته (مثل تفریحات یا تجربه های جدید).

الان هم ضعف های خودم رو می بینم ولی از طرف دیگه به دلیل محافظ کاریم حاضر نیستم دست از همینی که هستم بردارم. به همین خاطر از خودم بدم اومده. چون با وجود این همه نقطه ضعف، کاری برای اصلاحشون انجام نمی دم.

دارم اینها رو میگم که جرات کنم به تغییرشون فکر کنم. هر چی میگذره بیشتر به این نتیجه میرسم که من از راه های عادی که تا به حال تو زندگیم بوده به وضع طبیعی برنخواهم گشت. فکر کنم نیاز به یه شوک اساسی تو زندگیم دارم. یا برام پیش میاد، یا اونقدر عذاب میکشم که خودم این کار رو میکنم.

 

اصلا حال خوبی ندارم. کثاااااااااااااااااااااااااااااافت. تو یه فیلمی میگفت، وقتی جوان هستی، با هر مشکلی احساس میکنی که دنیا به آخر رسیده ولی اینطور نیست. بعدا که بهش نگاه میکنی میبینی اون هم جرئی از راهی بوده که باید میرفتی. امیدوارم که بعدها که به این حال و روزم نگاه میکنم همچین حسی داشته باشم. گویی اینکه بعید میدونم.

خداحافظ

تاریخ ارسال: شنبه 15 اسفند 1388 ساعت 03:02 | نویسنده: م | چاپ مطلب 5 نظر