X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

تجاوز و خاطره

سلام

تجاوز تجربه ی تلخیه. خیلی تلخ. ولی یادآوریش هم گاهی همونقدر یا بیشتر دردناکه. کابوسی که تا مدتها بعد از اون تجربه دنبالت میاد و ولت نمی کنه. دوست داری ای کاش زورشو داشتی و یارو رو پیدا می کردی و دهنی ازش سرویس میکردی که ...

جریان انتخابات خرداد امسال برای من مثل این تجربه ی تلخه که بعد از اتمامش هر وقت که به یادش میوفتم یا جریانات اون موقع رو مرور میکنم خاطره ی اون تجاوز به ذهنم میاد و آزارم میده. خونمو به جوش میاره و حرص میخورم. دوست دارم همشون رو .... ولش کن. رفتار بعدش با مردم و کشتارها و زندانی کردن هایی که اتفاق افتاده رو میتونم هضم کنم. میگم خوب مبارزه است. تو دعوا نون و حلوا خیر نمی کنن. ولی شور و شوقمون قبل از انتخابات رو که یادم میاد فقط دوست دارم لعنت کنم هرکسی که این نیرنگ رو به مردم زد.

خداحافظ


پ.ن. یه مطلبی خوندم مرگ. خفن مهم بود. این لینکش: پایگاه طبقاتی جنبش سبز متنش رو هم تو ادامه مطلب گذاشتم. شدیدا به تحلیل جریانات سازنده ی انقلاب ۵۷ تو ذهنم کمک کرد. دلیل خیلی از اشتباهات و  مشکلات امروزمون رو متوجه شدم. توصیه میکنم حتما حتما بخونید.

پایگاه طبقاتی جنبش سبز

محمد برقعی

 

قسمت اول: خطا در جهان بینی

 

انقلاب 57 در جوی صورت گرفت که ادبیات و بینش طبقاتی مارکسیستی بر پهنه وسیعی از فضای فکری ایران و عموم جهان دوم و سوم حاکم بود. در ایران فرهنگ مارکسیستی حاکم مارکسیسم ـ لنینیسم بود و از تحولات این اندیشه در غرب کمتر خبری بود. و این نه ویژه نیروهای چپ چون نیروهای توده و چریک های فدایی خلق بود بلکه عموم روشنفکران لاییک چون احمد شاملو، اسماعیل خویی، سعید سلطانپور، غلامحسین ساعدی را هم در بر می گرفت.

 

اسلامی ها هم تا حد زیادی تابع چنین جوی بودند؛ از مجاهدین خلق با انشعاباتشان تا سوسیالیست های خداپرست و «جاما» و غیره. علی شریعتی نیز نگرش دینی اش را از این زاویه مطرح می کرد. در «اباذر» قهرمان خلق ستمدیده را می دید در مقابل اشرافیت عرب، و امام حسین و حضرت زینب و عمار یاسر از نظر او همه قهرمانان خلق ها بودند. دکتر پیمان حتی ادبیات کلامی اش هم مارکسیستی بود مثل مجاهدین، دکتر نخشب. کتاب «مالکیت در اسلام» آیت الله طالقانی از همین بینش طبقاتی  بهره برده بود. و کتاب «توحید» آیت الله عاشوری هم. آیت الله های بسیاری چون لاهوتی و موسوی خویینی ها نیز سخت متاثر از این مکتب بودند.

 

بر طبق این بینش رنجبران و طبقات محروم که خلق ها خوانده می شدند نیروهای واقعی انقلابی بودند و مبارزات این مردم ستمدیده و پاکدل و شریف بود که جامعه رااز چنگال استثمارگران اقتصادی و سیاسی نجات می بخشید؛ دیکتاتوری را سرنگون و فرهنگ ایثارگر و ضد استعماری خود را حاکم می کرد.

 

این جو چنان غالب بود که هیچ واقعیت و عینیتی آن را نمی توانست تغییر دهد؛ از جمله این که انقلاب مشروطه هیچ ارتباطی با مبارزات طبقات فرودست نداشت چون نه کارگر چندانی در آن ایام بود و نه دهقانان بی زمینی در میدان رزم حضور داشتند. خواسته های اصلی این انقلاب برقراری عدالت خانه یا حکومت قانون، پذیرش ارزش های مدرن، از بین رفتن استبداد و کوتاه کردن دست بیگانگان بود که همه در شمار خواسته های طبقه متوسط بود و به همین سبب هم بازاریان، تجددطلبان، تحصیلکردگان، روحانیت مترقی و تجدد خواه نقش اصلی را در این پیکار داشتند. طبقه متوسط می دانست که برقراری حکومت دمکراتیک و مستقل از چپاولگران بیگانه در راستای منافع طبقاتی آنان بود.

 

دوران دکتر محمد مصدق نیز چنین بود. اگر برای تحقق مبارزات ضد استعماری وی حزب توده تعدادی از کارگران و سندیکاها را بسیج کرده بود بخش وسیع این قشر و تقریبا تمام روستاییان بر مبنای سنت خود با دربار و حوزه همراه بودند و هر وقت دربار و حوزه می خواست آنان را بسیج می کرد. در مبارزات پس ازکودتای 28 مرداد که زمینه ساز انقلاب 57 شد نیز نشانی از هیچ حرکت کارگری و دهقانی نبود و در انقلاب 57 هم تنها در آخرین ماه ها اندک اندک کارگرانی و دهقانانی به انقلاب پیوستند؛ آن هم نه به انگیزه های منافع طبقاتی که مارکسیست ها می گفتند بلکه به خاطر حرف رهبران مذهبی و پیروی از سنت دینی خود. اما هیچ یک از این واقعیت ها تغییری در ذهنیت حاکم بر فعالین سیاسی نمی داد زیرا عموم ما جهان را از پس عینکی که به چشم داریم می بینیم و همان گونه که از قدیم گفته شده فرزند زمان خودمان هستیم و کمتر کسی خارج از چهارچوب و بینش حاکم می اندیشد و اگر هم چنین اندیشید سخن او یا شنیده نمی شود یا با خوردن انگی از میدان به در می رود و چنین است که جوی حاکم می شود که حتی روشنفکران و نخبگان فکری هم برای آن که زیر دست و پای جماعت لگدمال نشوند با فضا همراه می شوند. ذکر چند نمونه در این مورد شاید مفید باشد.

 

آیت الله مطهری چند سال قبل از انقللاب جزوه ای نوشت خطاب به گروه فرقان که او آن ها را دست پروردگان بی خبر «ساواک» و افراد بسیار متعصب دینی فریب خورده می دانست و در این جزوه در حقیقت بسیاری ازباورهای مجاهدین و تعلیمات دکتر علی شریعتی را مورد حمله قرار داده بود. می دانیم که در زبان اسلامی ها معادل رنجبران، طبقات محروم، پرولتاریا و خلاصه طبقه محرومان اصطلاح «مستضعف» به کار برده می شد که بعدها در انقلاب نزد عموم شناخته شد. و لذا این آیه شعار همه این گروه ها بود «و نرید ان نمن علی الذین استضعفو فی الارضو نجعلعم ائمه و نجعلم وارثین» یعنی خواستیم بر کسانی که در زمین فرودست شده بودند منت نهیم و آنان را پیشوایان «مردم» گردانیم و ایشان را وارث زمین کنیم (سوره قصص، آیه 5)

 

آیت الله مطهری دراعتراض به این که مستضعف مترادف رنجبران و توده های فقیر و فرودسته گرفته شده آن را متاثر از تعلیمات مارکسیستی دانست و گفت در قران مستضعف بدین معنی نیست و از جمله در شواهد نظرش اشاره داشت که خداوند همسر فرعون و ملکه مصر را مستضعف خوانده است. اما این سخن در آن زمان شنیده نمی شد زیرا همان گونه که آمد عموم گروه ها و فعالان مذهبی متاثر از تعلیمات مارکسیستی و مبارزات طبقاتی بودند و همچون مارکسیست ها خلق ها را مقدس می شمردند. همین مذهبیون در مورد سمبل طبقه مرفه و استثمارگر، یعنی شاه، این آیه را تکرار می کردند «ان الملوک اذا دخلو قریة افسدوها(سوره نمل-آیه 5)یعنی پادشاهان چون به دیاری در می آیند آن دیار را تباه می کنند.

 

استثناهایی در مذهبیون بود که در طیف متجددان آن از نهضت آزادی می توان نام برد که همین تفاوت بینش آنان هم زمانی اختلافی را میان مهندس بازرگان و دکتر شریعتی سبب شد و «ساواک» با زیرکی سعی به بهره برداری از آن کرد. ولی مهمتر روحانیون حوزه ها و تحصیل کردگان متجدد پیرو آنان بودند، افرادی چون دکتر سروش، دکترعلی اکبر ولایتی، دکتر حسن حبیبی، مهندس موسوی و برادران لاریجانی که به همین سبب پس از انقلاب از ارکان قدرت شدند. اگر متجددان مذهبی علیه مارکسیسم کار می کردند روحانیون حوزه کمتر از این مکتب اثر پذیرفته بودند و در گفتارشان نشانی از مبارزه طبقاتی و خط کشی اقتصادی نبود و هر جا خط کشی می شد معیار باورهای دینی بود.

 

بی جهت نیست که تا چند ماه قبل از انقلاب تقریبا در هیچ یک از نطق های آیت الله خمینی صحبتی از کارگران و دهقانان نیست. وی مرتبا می گفت تجار محترم، بازاریان، دانشگاهیان، کارمندان، علما، طلاب. تنها در پاریس بود که مشاوران تحصیل کرده به ایشان تذکر دادند که نامی هم از کارگران و دهقانان ببرد. به خاطر می آورم وقتی که ایشان تازه به پاریس آمده بودند عده ای از ما به دور یکی از علمایی که از ایران به دیدار آقای خمینی آمده بودند جمع شده و از ایشان می پرسیدیم اوضاع ایران و مبارزات چگونه است. او گفت الحمدالله بیشتر مردم به مبارزه پیوسته اند؛ بازاریان، دانشگاهیان، طلاب، روحانیون، کارمندان و... تنها مانده این رعیت ها و کارگرهای بیسواد که انشاالله آن ها هم بزودی متوجه شده و به انقلاب می پیوندند.

 

لذا اگر به مجموعه نطق های ایشان در کتاب «صحیفه نور» مراجعه کنید خواهید دید که از این زمان است که کم کم ایشان از کارگران و دهقانان هم نام می برند. هنوز اصطلاح مستضعفان را به کار نمی بردند و اصطلاح طاغوت هم که پس از انقلاب فراگیر شد معنی طبقات فرادست و ثروتمندان را نداشت بلکه بیشتر معنی ظالمان و استثمارگران را داشت که درقرآن و ادبیات مذهبی معنی آن چنین است والا چگونه بازاریان و تجار که پشتوانه مالی روحانیت و مجالس مذهبی بودند و در کلام آقای خمینی و دیگر روحانیون از قدیم بسیار محترم بوده اند با مفاهیم طبقاتی مارکسیستی جور در می آید؛ کسانی که معتقدند پیامبر خدا فرموده «الناس مسلطون علی اموالهم.»

 

بدین ترتیب آقای خمینی به عنوان یک سیاستمدار ورزیده و باهوش کم کم اصطلاح مستضعف را به کار گرفت و آن را وارد زبان روحانیت کرد و چپ بی خبر که بر طبق ایدئولوژی خود آن را به معنی رنجبران و کارگران می فهمید بازی را به ایشان واگذار کرد و به خیال خود به دنبال رهبر رنجبران و خلق ها افتاد  و بعدها پیروانش به وی لقب رهبر مستضعفان جهان را دادند و این تصور هم جهانی شد. در حالی که یک بار توجه نشد که در میان یاران امام نه تنها کمتر می شد از رنجبران سراغ گرفت بلکه حزب موتلفه اسلامی و بازاریان بسیاری از ارکان قدرت از جمله سپاه و کمیته و بسیج سازمان اقتصادی کشور را به دست داشتند.

 

مرحوم عالی نسب صاحب کارخانه علاء الدین از سرمایه داران بازاری بود که ایمان بسیار به آقای خمینی داشت و نزدیک به یک دهه اتاق بازرگانی و نبض اقتصادی کشور را به دست داشت. بگذریم که او سرمایه داری با نگرش سوسیالیستی بود و با وجود اعتقادات مذهبی شدیدش عکس کارل مارکس را هم در اتاقش آویزان کرده بود. به عبارتی او بیشتر شبیه سرمایه داران غربی طرفدار عدالت اجتماعی و اقتصادی بود تا یک مارکسیست که مبارزه طبقاتی را اصل قرار داده است.

 

خلق مقدس

بدین سان در فضایی که بینش مارکسیستی حاکم بر مبارزه طبقاتی بود خلق ها چنان مقدس شدند که بسیاری از امتیازاتی که حاصل مبارزات طبقه متوسط بود به نام آنان ثبت میشد و هیچ واقعیتی از این حصار مصنوعی زاده ایدئولوژی عبور نمی توانست بکند. سال ها قبل یکی از متخصصان نظریه مارکسیسم در شوروی مطلبی نوشته بود که می توانست برای ما بسیار هشدار دهنده باشد اما فضای ذهنی ما چنان از این نظریه مبارزه طبقاتی و تقدس خلق ها پر بود که مثل یک صفحه چرب آب هیچ نقدی بر آن صفحه بر جای نمی ماند.

 

او نوشته بود مارکس توجه نداشته است که جامعه زیبا و اخلاقی آرمانی او را کارگران و محرومان نمی توانند بسازند زیرا این طبقه فرو کوفته شده در فقر و محرومیت در اثر عوارض فقر چنان اخلاقیات در آن ها سرکوب شده که برای آن ها اصل ادامه حیات است؛ طبقه ای که در اثر فقر آشنایی چندانی با معنویت و ایثار و فرهنگ تعالی خواه انسانی ندارد.

 

این بلیه را روشنفکران ما از چپ یا مذهبی پس از انقلاب با گوشت و خون خود لمس کردند و تضاد واقعیت با ایدئولوژی و آرمان هایشان تمامی ارکان وجود آنان را لرزاند. وقتی فداییان خلق دیدند کارگران و محرومین به صف تظاهرات آنان که از میدان باغشاه آغاز شده بود حمله کردند و آنان را با پرتاب تخم مرغ و گوجه فرنگی تا جلو دانشگاه تحقیر کردند، در زندان ها دیدند خلق محروم بر پای آن ها شلاق می زنند و به قول مرحوم علی اردلان این مبارز بزرگ وطن دوست در سن پیری نوجوانی از طبقات محروم که عمری وی برای سعادتشان با دول استعماری از جمله آمریکا جنگیده بود به او بدترین توهین ها را میکرد

 

آثار نویسندگان و مبارزان پس از انقلاب سرشار از این آشفتگی ذهنی و سرگیجی است. کافیست نگاهی کنید به خاطرات زندان یکی از نامدارترین مترجمان و فرهیختگان ما، زنده یاد م. الف. به آذین (محمود اعتمادزاده) که پس از شکنجه سنگین توسط بازجویانش می نویسد «من خود را با بازجوی جوان انقلابی که او نماینده آنست در یک صف می پنداشتم» یا «با همه آنچه بر من روا داشته بودند در موضع تایید انقلاب و وفاداری به آن پای بند مانده ام.» و یا استیصال ذهنی آقای محسن رضوانی در کتاب «نگاهی از درون به جنبش چپ» و حسرت آن که چگونه او عمری را با تحمل نهایت محرومیت در راه مبارزه برای خلقی صرف کرده بود که حال او را به عنوان یک بی دین کاملا طرد می کرد. همان کسانی که او و امثال او با تمام تحصیلات عالی شان برای نزدیک شدن به این طبقه دربان هتل، بنا، کارگر و مکانیک شدند. و بسیاری از مبارزین مجاهدین خلق را دیدم که در اثر این ضربه روحی تا مرز جنون رفته بودند.

 

پیش از انقلاب در اثر عدم تماس روشنفکران دینی و غیردینی با رنجبران و طبقات فرودست در مورد این جماعت رویابافی ها کرده بودند و ایدئولوژی چپ از آنان چنان تقدسی ساخته بود که کمتر صاحب اندیشه ای جرات می کرد که واقعیت این مردم را بازگو کند و از هویت واقعی آنان سخنی به میان آورد. و اگر نشانی از این صداقت دیده می شد در پاره ای از کارهای هنری بود؛ از جمله «پرکاه» محمود گلابدره ای و یا «آرامش در حضور دیگران» غلامحسین ساعدی و «نون و القلم» جلال آل احمد. همگان چنان عاشق دلخسته خلق های محروم و فرودستان ستم کشیده بودند که عیب های آنان را یا نمی دیدند یا اگر می دیدند آن را انکار می کردند. آنان نمی دیدند که کسانی که در سیاهکل چریک ها را لو داده و به تیغ جلادان نظام شاهی سپردند همان روستاییان محرومی بودند که چریک ها به امید نجات آنان اسلحه به دست گرفته بودند و ساده لوحانه ادای فیدل کاسترو را در آورده بودند، یا درست تر، آنان چنان عاشق بودند که دیده های خود را هم انکار می کردند و داستان این حماسه خلقی از ژاندارم هایی آغاز می شد که چریک ها را دستگیر کرده و به «ساواک» تحویل داده بودند بی آن که بگویند که این سرکوب و جنایت از روستاییانی شروع شد که آن ها را به ژاندارمری بی خبر لو داده بودند.

 

این روشنفکران نمی خواستند بپذیرند که مردم محروم در اثر فقر عموما نادانان بی خبری بودند که داوطلبانه در خدمت قدرت عمل می کردند و ضرورت مبارزه برای کسب یک لقمه نان چه بسیاری از آنان را موجوداتی بی رحم ساخت که گاه تا مرز تنازع بقای حیوانی سقوط می کردند. این آرمان گرایان چنان با عینک ایدئولوژی به مردم این طبقه نگاه می کردند که نمی دیدند که این قربانیان خود بسیاری از ویژگی های ستمگران بر خود را گرفته بودند و مردمی کج اندیش شده بودند که از هر تغییری می هراسیدند و هر ناشناسی را موجودی خطرناک و یا حداقل مشکوک و توطئه گر می دیدند که باید از شر او خلاص شد و اسلحه این چریک ها نه ابزاری بود برای مبارزه با استثمارگران آنان بلکه ماری خطرناک بود که اگر زیر پای نیروهای نظامی و امنیتی حکومت لگدمال نمی شد می توانست جان آنان را به خطر بیندازد.

 

در اثر این جهان بینی خیالی و بی رابطه با واقعیت بود که حزب مدافع طبقات کارگری در کردستانی شکل گرفت و فعال شد که در آنجا کارگری نبود و تمام نقد و سخره حزب دمکرات کردستان بر آنان که شما چگونه در جایی شعار در دفاع از کارگر می دهید که کارگری در آنجا نیست، ناشنیده می ماند. گویی قوه شنوایی و دیداری آنان از کار افتاده بود.

 

و این خطای در اندیشه و کوری نسبت به واقعیت چنان فراگیر بود که خسرو گلسرخی سر فصل مشترک نیروهای مذهبی و غیر مذهبی شده بود. مذهبیون این مبارز مارکسیست را تجلیل می کردند که از امام حسین با چنان نیکی یاد کرد بی آن که توجه کنند امام حسینی که او می گوید بیشتر شبیه لنین است تا نوه پیامبر اسلام. امام حسین او مبارزی بود که برای نجات محرومان اقتصادی مثل یک مبارز کمونیست قیام کرده بود نه امام حسینی که برای نجات اسلام قیام کرده بود و خشم او بر یزید و بنی امیه برای آن بود که به احکام اسلام عمل نمی کردند

 

. درست است که بنی امیه غارتگران و ثروت اندوزان بودند ولی ثروت آنان بیشتر حاصل تسخیر سرزمین هایی بود که مسلمان نبودند و خرج عشرت آنان از چپاول سرزمین های اشغالی و غارت ثروت کفار تامین می شد که مورد تایید همه مسلمانان بود و جرمشان در مسایل اقتصادی ندادن سهم عادلانه لشگریان اسلام از غارت سرزمین کفار بود نه استثمار رعایای بومی خود؛ همان گونه که امپریالیست های این زمانه در غرب عمل می کنند. بنی امیه مثل فئودال هایی نبودند که استثمارگران اقتصادی جامعه شان باشند بلکه کسانی بودند که حلال محمد را حرام و حرام محمد را حلال کرده بودند. اما وقتی در تعبیر این مسلمانان مستضعف قرآن رنجبران و فرودستان اقتصادی شده بود لذا مستکبران و طاغوتیان آن ها هم فئودال ها و اشراف شده بودند و جنگ بر سر دین تبدیل به مبارزه طبقاتی شده بود؛ همان تعبیراتی که بر زبان علی شریعتی جاری بود و اسلام او روی دیگر سکه مکتب مادی مارکسیسم شده بود.

 

این خطای در بینش سبب شد وقتی آیت الله خمینی و روحانیون از بی دینی می گفتند و لزوم ستیز دین باوران با بی دینان و تلاش برای برقراری جامعه اسلامی، نه تنها مبارزین چپ و لاییک که مبارزین متجدد مذهبی هم از آن مبارزه طبقاتی می فهمیدند و برقراری جامعه عادلانه اقتصادی. آنان در جدال کفر و ایمان مبارزه استثمارگران و محرومان اقتصادی را می دیدند و از حضور روستاییان و کارگران و محرومان اقتصادی در کمیته ها و بسیج و تظاهرات ذوق زده می شدند و اسلحه در دست آنان را سلاح مبارزه برای برقراری عدالت اجتماعی و مبارزه با امپریالیست ها می دیدند نه سرکوب دگراندیشان مذهبی یا نیروهای عرفی جامعه.

 

از این روی در حالی که طبقه متوسط جامعه سال ها به امید دستیابی به یک جامعه آزاد و مدرن و مستقل مبارزه کرده بود و تلاش می کرد که هویت ملی خود را از نوکر صفتی ها و تقلیدهای کورکورانه از غرب بپالاید و آن را در مسیر تمدن روز فعال کند، با انکار نقش خود به حضور فرودستان در قدرت ذوق می کرد  بی آن که توجه کند اینان گوش دل به روحانیتی سپرده اند که اقتصاد را کار خر می دانند و به سخن آیت الله خمینی ملت محروم برای نان و خربزه مبارزه نکرده اند بلکه برای اجرای احکام اسلام جانفشانی کرده اند و لذا غم اصلی این مستضعفان اصلاح حجاب زنان، منع شرابخوارگی یا نجات هویت اسلامی خود که در تعارض با ارزش های تمدن نوین که از غرب آمده و جهانگیر شده است بود و نه یک جامعه بی طبقه ای که به تعبیر دکتر ابوالحسن بنی صدر «تولید در حد استعداد و مصرف در حد تقوی» و جامعه ای که «همه چیز به همگان تعلق خواهد گرفت و می توانند از جیب یکدیگر هر چه می خواهند برگیرند.» (اقتصاد توحیدی، ابوالحسن بنی صدر، صفحه 320.)

 

ادامه دارد
تاریخ ارسال: یکشنبه 9 اسفند 1388 ساعت 00:46 | نویسنده: م | چاپ مطلب 2 نظر