X
تبلیغات
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

شکست

سلام

 

به نظر شما شکست بده یا خوب؟ نه منظورم این نیست که جواب بدید. هیچ کس از جاش تکون نخوره خودم میگم.

هیشکی از شکست خوشش نمیاد. هرچند برای پیشرفت لازمه. چون بدون شکست پیروزی همیشگی معنای صحیح و کاملی نداره (اینا جفنگیات عقلاییش).

ولی چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که شکست چندان بدم نیست.!! در واقع اولین بار حدود یک ماه پیش بود که با مسعود صحبت میکردم (خداییییش اگه این مسعود نبود من چیکار میکردم؟؟!!! مسعود جون یه بوس آبدار و صدا دار خوشگل از اون پیشونی بلندت رو از راه دور بگیرم که اینقدره گلی) بهش اینطور گفتم که خیلی وقته درد کشیدن برام جذاب شده. وقتی سردرد دارم یه لذتی هم کنارش هست که نمیخوام سردردم خوب بشه. وقتی که تو فوتبال ساق پام کبود میشه به جای اینکه اخم کنم، خوشحال میشم که آخ جون چه باحال درد میکنه.

تو پرانتز، این سیاوش قمیشی چه قشنگ میخونه "تو نمیدونی حال و روزگار مارو".

قبلنا وقتی از پس کاری بر نمیومدم فکر میکردم که باید تلاشم رو بیشتر کنم. چند وقتیه میگم به جای تلاش بیشتر میشه صرف نظر کرد!! خوب اینم یه راهه دیگه. چرا همیشه باید برد؟؟ چرا همیشه باید موفق شد؟؟ خوب به جاش میشه شکست خورد و از شکست خوردن لذت برد. یادتون میاد فیلم Fight Club رو؟ یادتونه چطور از دعوا کردن و زجر کشیدن خوششون میومد؟ نمی خوام بگم که دقیقا اونجوری ولی یه چیزی تو همون مایه ها!!!

از اینکه دپرس باشم دیگه بدم نمیاد. از اینکه بمیرم نگران نیستم. از اینکه در آینده یه آدم موفق نباشم احساس بدی ندارم. از اینکه درسی رو بیوفتم احساس پشیمونی ندارم. اصلا یه جورایی دارم بدی ها رو خودم به سمت خودم جذب میکنم. از صبح تا شب الاف میچرخم و اصلا به خودم ایراد نمی گیرم که چرا وقت تلف میکنی؟. (بین خودمون باشه ولی دیشب به این نتیجه رسیدم که همین مسیر به شیطان پرستی و خودفروشی به شیطان میرسه. راهش هم خیلی طولانی نیست. فعلا چون یه دافعه ای از شیطان تو ذهنم هست تلاشی نمی کنم که به طرفش برم ولی خوب شایدم بعدا یه سری زدیم.)

شاید به نظرتون غیر منطقی بیاد. ولی واقعا اینجوریه. مسعود تحلیلش این بود که وقتی زجر میکشم، خودم برای خودم دلم میسوزه و برای خودم عزاداری میکنم. خودمو دلداری میدم و غم خودمو میخورم. با این کار جای خالیه یه غمخوار، یه سنگ صبور، یا یک دلسوز رو تو دلم پر میکنم. اینجوری به جای اینکه در دنیای بیرون همدم پیدا کنم، در دنیای درون احساس نیاز به دلداری دهنده رو پر میکنم. خیلی جالبه چون از وقتی که اینو از مسعود شنیدم داره این حرف تو جاهای دیگه ی زندگیم هم تعبیر میشه. مثلا چرا من از دخترا گریزونم؟ خوب.... چون مدتی تلاش کردم (حتی یکی رو که خیلی دوستش داشتم چون من کف یه پسر مقبول بودم و بسیاری انتخاب بهتر از من بود رو از دست دادم) و به نتیجه ی قابل توجهی نرسیدم و مهم تر اینکه اطمینانی هم به نتیجه گرفتن ندارم، ترجیح دادم که خودم جای دوست دختر رو برای خودم پر کنم. مثلا چرا با دوستام رابطه م کمتر شده؟ خوب چون خیلی به بودنشون و کیفیتشون مطمئن نبودم و وقتی که میخواستمشون پیداشون نمی کردم، ترجیح دادم خودم دوست خودم باشم.

اینجوری استقلال کاملی از دنیای اطراف پیدا میکنم و دیگه به خاطر اینکه اطرافیان انتظارم رو برآورده نمی کنن زندگیم تحت تاثیر قرار نمیگیره. پس وقتی که خودم باشم و خودم، هم کم هزینه تره (چون خودم میفهمم چی میگم و تا بیام اینو به یکی دیگه بفهمونم کلی زحمت داره) هم ایمن تره (چون آدما تنهات میذارن ولی خودت که نمی تونی خودتو تنها بذاری) و هم در دسترس تره (چون همیشه قید ها و حجاب هایی هست که دیگران رو از فاصله بده، ولی خودت با خودت فاصله ای نداری).

اینایی که گفتم خیلی در درونم اتفاق میوفته و خیلی نمی تونم جلوشون رو بگیرم. خودمم تازه فهمیدم که این روابط پیچیده اون تو در جریانه!!!!!

دوستان خداشناسم، شما رو به هر چی قبول دارین بحث خدا رو وسط نکشین. الان اصلا تو گفتمان خدایی نیستم. کلا خدا یه موجود ذهنیه که من و شما برای خودمون ساختیم تا اون چیزایی که نمی تونیم توضیح بدیم رو توجیه کنیم.

مسعود میگه این ناشی از تجربیات تلخی از دوران کودکیه که طی اونها تنهایی در وجودم نفوذ پیدا کرده و قدرتمند شده. همیشه در زندگیم به اطرافیانم دل بستم و بعدا مجبور شدم که دل بکنم. آخریش که خیلی تو ذوقم خورد، ساسان بود. از اون به بعد سعی کردم که دل نبندم. و چون دل نبستم دل کندنی هم در کار نبود.

تو که تو یه دوره ای خیلی عذابت دادم و هنوز هم وجدان درد دارم، شاید با این حرفا دلیل این که نمی تونستم وظایف خودم رو به عنوان یک دوست برات انجام بدم رو الان متوجه بشی. واقعیتش این بود که الان هم فرقی با اون موقع نکردم هنوز هم از دل بستن گریزان و ترسان هستم. تا زمانی هم که دل نبندی محبت بی دریغ در کار نیست. و تا محبت بی دریغ نباشه عشق نیست. خیلی وقت بود که میدونستم من نمی تونم عاشق باشم. ولی دلیلش رو خیلی نمی دونستم. شاید بعدها که این مشکلم حل شد به عشق هم برسیم.

مشکل الان اینجاست که خودم نمیخوام از این وضع دربیام. چون ترحم خودم رو با این وضعیت بدست میارم. الان دیگه ترحم دیگران ارزشی برام نداره. اینها رو هم در واقع به خودم گفتم که خودم برای خودم دلم بسوزه. می دونم که اگه بخوام از این وضعیت اسفبار بیرون بیام کلی راه وجود داره. ولی مثل این فیلم های فانتزی و Sci-Fi (همون علمی تخیلی خودمون) هستن که یه شخصیتی توسط یه تلسمی داره تسخیر میشه و تا یه جایی تلاش میکنه و بعد از اینکه به این نتیجه میرسه که فایده ای نداره با رضایت اجازه میده تلسم تسخیرش کنه و در شیطانیت غرق بشه. اینجاست که باید بگم جانا سخن از زبان ما میگویی. باور کنید این حرفا بیشتر از این که برام زجر داشته باشه لذت داره. دارم کیف میکنم که خودمو اینجوری عذاب میدم. به این بیماری روانی میگن مازوخیسم. البت تصحیح میکنم که رفتارای مازوخیستی معمولا در حوزه ی رفتارهای جنسی تعریف میشه. ولی خودتون هم قبول دارید که خیلی فرقی نمیکنه.

یه چیز جالبه دیگه. من از داستانها و فیلم های تراژیک بیشتر از Happy End خوشم میاد!!! فکر میکنید چرا؟

خداحافظ

تاریخ ارسال: شنبه 26 دی 1388 ساعت 14:35 | نویسنده: م | چاپ مطلب 4 نظر