X
تبلیغات
نماشا
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

پشیمانی و ترس

پیش از دستور: بعد از خوندن دوباره ی متن قبل و کامنت گلمر این پست رو نوشتم

 

سلام

 

من اصلا وبلاگ نویس خوبی نیستم. بلد نیستم با کلمات بازی کنم و مثل مسعود از رقصوندن کلمات مفاهیم ساده و معمول زندگی رو بکشم بیرون. اصلا بلد نیستم نغز صحبت کنم مثل رضا. خوب وراجم خوب. اصلا ذوق طنز یا شعر هم مثل دختر بابایی یا ساسان ندارم. آدم احساسی و نکته سنجی هم نیستم مثل مریم که بتونم مطالب قشنگی رو به جا ذکر کنم. آدم خفنی هم نیستم مثل جعفر که پست هاش کمه ولی برای هر آدمی چیزی داره. تعارف نمیکنم. اصلا موندم برای چی وبلاگ مینویسم. چیزایی که من می نویسم بیشتر شبیه پریشان نامه های دفترچه خاطراته.

وقتی میخوام بنویسم، معمولا از یک ناراحتی یا دپرسی شروع میشه. دوست دارم در موردش توضیح بدم. شروع میکنم. هر جمله ای که تو ذهنم جمع و جور بشه رو تایپ میکنم. گاهی جابجاشون میکنم. گاهی تصحیح یا پاکشون میکنم. بعد میبینم که اون چیزی که می خواستم بنویسم کجا و اینی که نوشتم کجا.

فکر کنم تولد سال 86 ام بود. رضا یه پست هدیه برای من نوشت و گذاشت تو وبلاگش. فکر کنم کم بازدید کننده ترین و بیهوده ترین پستش بوده باشه. توش نوشته بود:

" نه ورزشی میکنه! نه هنری داره‌! اصلا این آدم سیب زمینی سیب زمینی یه! تنها هنرش فلسفه و بحث کردنه!"

از اون روز که این رو خوندم، همیشه بهش فکر میکنم. تعدادش رو یادم نمیاد ولی خیلی بار بوده که با این نظر رضا در مورد خودم موافق بودم. با این تفاوت که اون چیزی که رضا اسمش رو میذاره هنر فلسفه و بحث، همون چیزیه که من اسمش رو میذارم، افیون شیطانی تهوع آور وراجی و عقل گرایی.

رضا راست میگه. حاضرم شرط ببندم تعداد ویژگیها یا اعمال خوبی که از من میشناسید از همه ی دوستاتون کمتره. شاید کسی بگه کیفیت و عمقش مهمه. خوب شاید، ولی به نظرم نمیاد من تو حرف زدن یا استدلال کردن یا هر کار دیگه ای که فکر میکنید توش تبحر دارم، یکی از بهترین های هم سن و سال ها هم سطح های خودم باشم.

بیش از سه ماهه که دارم فوتبال بازی میکنم. تو این مدت فقط یک گل زدم اونم شانسی. هیچ حرکت مفیدی بلد نیستم انجام بدم. تنها جایی که بهم بازی میرسه (البت اگه ذخیره ثابت نباشم) دروازه است که میشه بهم گفت مهدی تیر دروازه :دی.

هیچ کار فوق العاده ای تو زندگیم انجام ندادم که باعث افتخارم باشه. همیشه در کنار یه سری آدم قوی از شراکت با توانایی های اونها به موفقیت رسیدم. تو شرکت، تو دانشگاه، تو دوستی، و بقیه چیزا. همیشه مصرف کننده بودم. نمی دونم چرا قبلنا فکر میکردم آدم خلاقی هستم. وقتی چشمم رو باز کردم دیدم جز جمع کردن ایده های دیگران و بازگو کردنشون کار دیگه ای انجام نمی دم که بهش بگن خلاقیت.

روابط عمومی زیر صفر. یه آدم مغرور و متوقع که تمام ناکامی های زندگیش رو گردن این و اون میندازه. چرا یه دوستی نیست که به دادم برسه. خوب معلومه تو چیکار برای دوستات کردی که انتظاری ازشون داشته باشی. تو چی داری که هر کسی جذبش بشه و به خاطرش کاری برات انجام بده. هی به خودت بگو که نه توانایی های من در درونمه و در ظاهرم پیدا نیست. خودتم میدونی که اون تو هم چیزی نداری. یه جو احساسات رمانتیک؟ یه ذره نبوغ و خلاقیت؟ یه خورده محبت بی دریغ؟ یه زبون خوش؟ یه دل صاف که باعث امید به خودت و دیگران بشه؟ یه ذهن فعال و متفکر که حرف درست و حسابی بزنه؟ آخه دیگه چی باید در درونت پیدا کنم که در ظاهرت دیدنی نیست؟

دکتر کاوی تو کتاب هفت عادت مردمان موثر میگه آدما برای کسب موفقیت اول باید سه عادت رو در درونشون رشد بدن و اول باید خودشون رو قوی کنن. این سه عادت فردی شامل "عامل باشید" ،"ذهنا از پایان آغاز کنید"، "نخست ,امور نخست را قرار دهید" است. بعد از اینکه این عادات را بدست آوردید، اون وقت چیزایی دارید که دیگران به خاطر اونها برای شما ارزشی قائل باشند و اینجوری میشه که می تونید به سه عادت جمعی " برنده – برنده فکر کنید"، "اول بفهمید و سپس بفهمانید"، "هم افزایی" بپردازید. در صورتی که نتوانید روی پای خودتون بایستید نمی تونید و نباید به اتکای متقابل فکر کنید. الان کاملا می فهمم که من روی پای خودم نایستادم و حق ندارم که از دیگران انتظاری داشته باشم.

میدونید که چرا رژیم میگیرم؟ من ظاهر جذابی ندارم. خوش تیپ هم نیستم. با خودم میگم که این یکی دست خودته! حداقل هیکل متناسبی میتونی داشته باشی که!!!! قیافه یه چیز خدادایه. می تونم بگم که خدا اینجوری خلق کرده ولی شکم قلمبه که کار خودمه. به همین خاطر تنها جایی رو که دستم رسید اصلاح کنم (از مجموعه ی اخلاق ها و رفتار ها و نظرات و ... و ظاهرم) همین هیکل بود.

اعتراف کردن به نداشتن، ضعف، ناتوانی، ناآگاهی اینقدر سخته که با این که مدتها بود اینها رو میدونستم و ایمان داشتم ولی جرات نمی کردم بپذیرم یا اعتراف کنم.

تازه اینا همش نیست. من علاوه بر اینکه این همه ویژگی خوب رو ندارم، تازه ویژگی های بدی هم هست که دارم. ترسو هستم. بسیار زیاد. جریان خدا رو که تو پست پیش گفتم رو یادتون میاد. خدای ترس!!!! اینقدر این خدا همه ی رفتارهای من رو تحت تاثیر قرار داد که همه کارام از روی ترسه. می ترسم که از دستم ناراحت بشن پس جلوی زبونم رو می گیرم. می ترسم سوتی بدم، پس سعی میکنم که کناره گیری کنم. میترسم مجازاتم کنه پس نماز میخونم. میترسم دوستام از دستم برنجن پس پشیمون میشم. میترسم آینده ام خراب بشه پس به زور پروژه ی پایانیم رو که دوست ندارم پیش میبرم. میترسم که سرم داد و بیداد بکنن پس تلفنم رو خاموش میکنم. تا فرداصبح میتونم براتون از ترس های زندگیم بنویسم.

شاید هر کسی یه مقداری بترسه. ولی وقتی همه ی افعالت به خاطر ترس باشه بحث فرق میکنه. حتی وقتی میترسی به مشکلاتت فکر کنی چون ممکنه به این نتیجه برسی که تا الان اشتباه فکر می کردی. (جریان همون می خوارهه تو شازده کوچولو)

حتی حتی می ترسم که از ترس هام فرار کنم. می ترسم نماز به خاطر ترسم رو ترک کنم. چون ممکنه فردا به این نتیجه برسم که نماز رو نباید ترک میکردم. می ترسم خودم باشم چون ممکنه آدما ازم بترسن و از اطرافم برن و دیگه نتونم برشون گردونم.

گفتم تا صبح از این ترس ها میتونم براتون حرف بزنم.

مسعود میگفت که خدای ترس خدای عقله. عقل برای اینکه بتونه آدمو مجبور کنه که کاری که میخواد رو انجام بده تهدید میکنه. می ترسونه. از موهومات، از آینده که آگاهی ازش نداری، از خدایی که نمی بینیش، از همه ی چیزایی که دستت بهش نمی رسه. راست میگه.

پست بعد براتون مینویسم که ... نه بذارید بنویسم خودتون بخونید.

خداحافظ

تاریخ ارسال: چهارشنبه 23 دی 1388 ساعت 23:24 | نویسنده: م | چاپ مطلب 5 نظر