X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

عینک من

پیش از دستور:
میشه این سناریو رو کامل تا آخر بخونی. اگه نمی خوای بخونی، نخون. ولی اگه میخونی با دقت و کامل بخون.

سلام

فرض کن ییهو چشمات بینا میشه. نه اینکه قبلا کور بودی. چیزی از قبلش یادت نمیآد. فقط از زمانی رو یادت میآد که فهمیدی تازه داری می بینی. البت چیزی برای دیدن نیست. همه جا تاریکه. سیاهی مطلقه. هر چی زور میزنی کمتر می بینی. یه دفعه متوجه میشی که ایستادی و چقدر هم گرمته. اینقدر گرمه که احساس خفگی و مرگ بهت دست میده. فکر میکنی الانه که بپزی. همزمان متوجه صداهای عجیب و غریب اطرافت میشی. یه چیزایی به زبون خودت میگن. ولی خوب هنوز اونقدر چیزای عجیب دیگه هست که به این توجه نمی کنی. چند لحظه بعد متوجه صدای غلپ غلپ اطرافت میشی. تازه متوجه میشی جایی که هستی یه چیزی شبیه غوطه ور بودن تو یه دریاچه ی مواد مذاب تو دهانه ی کوه آتشفشانه. کم کم حس میکنی روی یه تخته سنگ هستی که کم کم داره فرو میره. چون گرما اطرافت بیشتر شده و صدای غلپ غلپ هم بلندتر شده. نمیدونی چقدر مونده تا کاملا غرق بشی. فقط میدونی که داره این اتفاق می افته. حالا برات مهم میشه از اینجا فرار کنی.
- ولی کجا... اینجا که تاریکه من که نمیدونم کجا می تونم پا بذارم.
- حتما راهی باید باشه.
- آره حتما هست.
ولی خوب اگه جرات داری قدم بردار. شوخی که نیست. مواد مذابه. قبل از اونکه حس کنی پات تو مواد مذاب رفته، پات میسوزه. نابود میشه.
البته هر لحظه ترس بیشتری از مردن تو همین حالت بهت دست میده. همین الانا است که کم کم از پایین شروع به ذوب شدن بکنی.
- آهان صداها. حتما باید کمکی بهم بکنن. تو فیلما دیدم که تو این شرایط باید به هر چیزی توجه کرد.
- آره باید ببینم چی میگن....
خوب گوش میدی ببینی چی میگن. میشنوی:
"آی ملت بیان از اینور. من به نفع شما ها حرف میزنم. توروخدا جای دیگه ای نرید."
یه صدای دیگه میاد که میگه:
"آهای مردم اون دروغ میگه. اون نمیدونه چی میگه. به حرفاش گوش نکنید. بیاین طرف صدای من. صدای منو دنبال کنید تا نجاتتون بدم."
آهان معلوم میشه برات که کسای دیگه ای هم دور و برت هستن. هیچی نمیبینی. فقط گاه گاهی از فاصله ی دور یا نزدیک یه صداهایی که انگار ترسیدن یا دارن میمیرن دادی فریادی برمیآرن که:
"کمک.... آخه چرا ؟؟؟ .... کسی نمیدونه باید چیکار کنیم.... توروخدا یکی یه راهی معرفی کنه. ...."
از همین چیزا دیگه. همینطور صداهای مختلفی که همدیگرو نفی میکنن و تو رو تشویق میکنن که به حرف اونا گوش بدی از اطراف شنیده میشه. یه صدایی بهت میگه:
"بابا اینا خودشون هم گیر کردن، نمیدونن کدوم ور برن، اون وقت بقیه رو دعوت میکنن."
متوجه نمیشی که اینو کسی بهت گفته یا خودت تصور کردی. ولی مهم نیست.
- شایدم راست میگه.
- آره .... شایدم راست بگه. شاید اینا خودشون هم ندونن چیکار باید بکنن.
- آره .... من چرا باید به حرفشون گوش کنم.
- اینا دارن چرت و پرت میگن.
تصمیم میگیری که به حرفای اینا گوش ندی.
اینقدر زور زدی که چیزی ببینی، چشمات آلبالو گیلاس میچینه. یه چیزایی میبینی که به نظر الکی میاد. منتها چون نوری نیست این چیزا جلوی چشمت نقش میبنده.
همچنان حس میکنی گرمتر شده. طاقتت طاق شده. دیگه نمیتونی تحمل کنی. یه دفعه یه نور کوچولویی اون دور دورا
میبینی. نه واسا.... یه دونه نیست. بیشتره. آره چند تاست. نه خیلیه. انگار مثل آسمون شب کویره که ستاره ها تزئینش کردن. ولی خوب اونقدر کم نور هستند که کمکی نمی کنن.
همه ی اتفاقایی که افتاده 20-30 ثانیه طول کشیده و باز هم بیشتر فرو رفتی.
- حالا چیکار کنم. توروخدا کمک. آی ملت کمک. یکی نیست به من کمک کنه....
گو اینکه غلظت هوا زیاده و همهمه هم اونقدر زیاده که صدات زیاد بلند نمیشه ولی یکی درمیاد میگه:
"بابا ما اگه بیل زن بودیم، مملکت خودمونو بیل میزدیم."
یکی دیگه به مسخره میگه:
"تو که داری داد میزنی، دستت درد نکنه یه دونه ام بره ما بزن. هر هر هر"
دیگه داره گریه ات در میاد. گهگاهی راه حل هایی تو ذهنت میاد که به سرعت به مسخرگی و به درد نخوریشون پی می‌بری. در همین اثنا تفکراتت روشنتر میشه. به خودت میگی:
- من اینجا چیکار میکنم؟
- اصلا اینجا کجاس؟
- چرا من اومدم اینجا.
- یعنی همه ی اینایی که صداشون میاد، مثل من اینجا گیر افتادن؟
- یعنی هیچ راهی برای خلاصی نیست؟
- اگه من قدمم رو بردارم و بذارم یه خورده جلوتر چی میشه؟
- ممکنه پام بره تو مواد مذاب....
ترس برت میداره. کلی زور میزنی و به خودت مسلط میشی.
- اصلا من که دارم اینجا میپذم.
- حتی اگه پخته نشم، دارم تو مواد مذاب غرق میشم.
- پس در هر صورت خیلی زود میمیرم.
- چیکار کنم.....
اضطراب تمام وجودت رو گرفته. بالاخره تصمیم میگیری یه قدم برداری. تا پاتو میاری بالا ترس امانت رو می بره. به خودت میگی:
- حالا یه خورده صبر کن. شاید روشن تر شه.
- شاید راه حلی پیدا بشه.
ولی خوب هیچ اتفاقی به جز گرم شدن نمی افته. متوجه میشی که بعضی ها تو صحبتاشون از یه کمک، یه منجی، یه ساحل نجات حرف میزنن. بعضی هاشون میگن:
"آهای آدما. دعا کنید که سریعتر بیاد. داد بزنید شاید دلش به رحم بیاد و به دادمون برسه. اگه نیومده یعنی شما هنوز واقعا نمیخواید که نجات پیدا کنید."
برای دلداری دادن به خودت میگی:
- شاید راست بگن
- حتما یکی پیدا میشه که چیزی بدونه. کسی پیدا میشه که بتونه کمکم کنه.
- آره. حتما یکی به کمکمون میاد.
بعد مدت کمی که اوضاع تغییر نمیکنه متوجه میشی که منجی هم کشکه. کدوم ساحل نجات. خنده ات میگیره که فکر میکردی کسی جز خودت هم به فکر کمک بهت هست. اینکه بقیه هم نشستنو دارن دعا میکنن یکی پیدا بشه اونا رو از این بدبختی نجات بده به خنده ات میندازه.
دلت برای دیگرانی که تو وضعیت خودت هستن میسوزه. یه خورده کمتر احساس خفگی میکنی. هوا گرمتر شده. ولی تحملش برات راحتتر شده. یه فرصتی میکنی از دور و بریهات سوال کنی. میبینی کم و بیش اونا هم تو همین وضعیتن.
یه چیزی توجهتو جلب میکنه. اطرافت رو پر از آدم حس میکنی. ولی بعضی هاشون بهت جواب نمیدن. با بقیه هم که صحبت میکنی، یا تازه کارن و مثل خودت یا بدتر از خودت گیج و منگن یا مثل اون دروغگوها سعی میکنن به خودشون و تو بگن که راه رو بلدن و هی میگن از این ور برو، از اون ور برو، ولی اگه بهشون بگی تو چرا خودت نمیری، میگن:
"تو به من چیکار داری. من دارم راه رو بهت نشون میدم. قبول کن و برو دیگه"
یا اینکه
" ایناهاش نمی بینی، من که دیگه مشکلی ندارم. میبینی یا نه. جدی نمیبینی. یعنی تو اون گوسفندا رو اونجا نمی بینی. یعنی واقعا اون درختو نمیبینی. جدی میگی ...."
میدونی که دروغ میگه. میری سراغ بقیه. یه کم اضطرابت کمتر شده. از اینکه همدرد برای خودت پیدا کردی خوشحال میشی. اینکه تنها نیستی باعث خوشنودیت میشه. ولی هنوز چیزی نگذشته که متوجه میشی، همینایی که دور و برت هستن دارن با هم دعوا میکنن. بعضی هاشون اونقدر ضعیفن که میشینن گریه میکنن. بعضی هاشون که فکر میکنن بیشتر میفهمن، راه حل های آنتیک و تابلو میریزن بیرون. هر کدومشون یه جوری دارن سعی میکنن. ولی خوب هیچ کسی راه حل درستی نمی شناسه که خودشو دیگرانو نجات بده. دیگه از اینکه از بقیه چیزی بپرسی دست میکشی. ولی همین موضوع یه چیزی رو برات مشخص کرده. اینکه اون آدمایی که جوابتو نمیدن خوابن. همون خوابی که تو خودت اولش ازش بیرون پریدی.
ییهو یه فریادی به گوشت میرسه و متوجه میشی یکی افتاد تو مواد مذاب. ترس همه ی وجودت رو میگیره. نزدیکه سکته کنی. داری داغون میشی. گرما یه طرف. ترس یه طرف. از همه بیشتر اینکه دلیل این همه بدبختی رو نمی دونی اذیتت میکنه. برای اینکه لا اقل دلت راحت شه از اطرافیانت میپرسی. جواب میشنوی که:
" ما اینجا هستیم که به هم کمک کنیم تا از بدبختی نجات پیدا کنیم"
به خودت میگی:
- چه مسخره!!!!
"ما اینجا اومدیم تا بفهمیم چرا اومدیم اینجا."
تو دلت میگی:
- وااااا . مگه میشه. خودتو مسخره کن.
"زندگی ما همینه و همین. تا وقتی زنده ای حالتو ببر. گور بابای بقیه. گور بابای مردن. گور بابای تو."
به خودت میگی:
- خوب یعنی واقعا به هیچ دلیلی ما اینجا نیستیم؟؟؟
تو کتت نمیره.
"تو که نمیدونی چرا اینجا هستی. پس گیر نده. سعی کن به بقیه کمک کنی. آدم خوبی باش که بلکم بقیه بگن آدم خوبی بود مرد. یادت تو ذهنشون بمونه"
- میخوام صد سال سیاه به بقیه کمک نکنم. به جهنم که بقیه چی میگن.
"آقا این دو دقیقه که زنده ای رو قدر بدون. بیخیال زندگی و مرگ. بابا بیخیال. بیا بیرون. بیا با هم حال کنیم. بیا خوش باشیم...."
- آخه مگه میشه آدم تو این وضعیت خوش بگذرونه. چه مسخره ان اینا.
خلاصه متوجه میشی که بقیه اوضاعشون از تو بدتر نباشه، بهتر هم نیست. تازه بعضی هاشون از اون یکی تعریف میکنن و به اونایی دیگه غبطه میخورن. به خودت میگی:
- بابا اینا خیلی داغونن. اون یکی خودش داره مزخرف میگه. این یکی به مزخرفات اون حسودیش میشه. کوری عصا کش کور دگر شود.
هنوز جرات نکردی حتی یه قدم برداری. از لابلای حرفای مردم متوجه میشی که زمانهایی قبل کسی اومده و با یه چراغی که داشته راه رو نشون داده و رفته و بعضی ها هم دنبالش رفتن. ولی خوب تو که اون وقت بیدار نشده بودی. بعضیها از طرف اون راه بلد چیزایی در مورد راه رفتن توی تاریکی میگن. سعی میکنی از اون حرفا چیزی بفهمی. ولی خوب چیزای مختلفی میگن. بعضیهاش توضیح واضحات مثل:
"هیچ وقت سعی نکنین تو چاله ی مواد مذاب بپرید."
ولی بعضی هاش هم معلومه که غرضی توش هست. مثل:
"سعی کنید به حرف سعید ها گوش کنید. چون سعید ها بهترن."
- مسخره. مگه سعید چه فرقی با من میکنه. مگه اون بیشتر از من میدونه.
چند تا از این چیزا میشنوی. قید حرفای نقل شده از راه بلد رو میزنی. بعد متوجه میشی که همه ی این مدت یه چیزی تو دستت بوده و حواست نبوده. کلی خوشحال میشی که
- یه دفترچه راهنما پیدا کردم.
- ولی اینجا که نور نیست. لعنتی.
بعضی ها از محتوای این دفترچه چیزایی میگن که هم درسته و هم نادرست. تو که نمیدونی. تازه شصتت خبردار میشه که اونایی که راه رو نشون میدن میگن از تو این دفترچه راهنما راه رو پیدا کردن. خوب دیگه تکلیف همشون رو یه جا یه سره میکنی.
- همتون بیخود کردید. شما ها هم بدتر از من کورید. کدومتون چیزی میبینه که اینجور راهنمایی میکنید.
کلی بهشون بر میخوره. بعضیهاشون شروع میکنن بهت توهین کردن و ناسزا گفتن. بعضیها هم مودبانه تر سعی میکنن آرومت کنن. سعی میکنی چیزایی که متوجه شدی رو برای آدمای خوبی که کنارت میبینی توضیح بدی. واکنش های عجیبی ازشون سر میزنه.
" اینها چیه میگی؟؟؟ اینا کفره. نگووووو."
"میدونم. من هم به اینها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ...."
همون حرفای مسخره ی قبلی رو تکرار میکنه.
"آفرین پسر خوب. خیلی خوبه که فکر میکنی. مطمئن باش یه روز میفهمی."
- آخه مگه من به روز میرسه زنده بودنم که یه روزی بفهمم. میخوام تو سرم بزنم. من الان جواب میخوام.
با این حرف یاد اون آدمه میوفتی که افتاد تو مواد مذاب و مرد. دوباره ترس برت میداره. ولی خوب کمتر از دفعه قبل. همینطور چرت و پرت تحویلت میدن.
دوباره نگاهی به دفترچه میندازی. ولی خوب چیزی نمیبینی. دقت میکنی. بازم چیزی نمیبینی. یه دست میکشی روش.
آهان درسته. برجستگی چاپ متن رو زیر دستت حس میکنی. سعی میکنی بخونی:
- پا .... نه .... پک ... نه .... با ..... نه ...... تا .... نه .....
- اه .... لعنتی
خسته میشی و نا امید از اینکه چیزی رو بتونی بخونی. همه میگن این تنها راهه که بتونی این دفترچه رو بخونی و نجات پیدا کنی.
تو همین اوضاع، صحبتایی میشنوی که به هم میگن:
"فلانی رو یادته. دفترچه رو خونده و راه رو پیدا کرده. الان نجات پیدا کرده."
"نه بابا. فکر نکنم. مگه میشه."
"آره اتفاقا میگن اون چشماش نورانی بوده. به همین خاطر تو تاریکی هم میتونست بخونه."
یه چیزایی هم در مورد این میگن که چه جوری شده چشماش نورانی شده. ولی خوب به خرافات بیشتر میخوره تا راه حل.
از اطرافت به این نتیجه میرسی که همه یه جورایی سر کارن. حتی خودت.
بعضی ها به فکر کلاه گذاشتن سر بقیه اند.
بعضی ها مشغول داد زدن و راهنمایی دیگرانن.
بعضی ها در حال دعوا و ایراد گرفتن به بقیه هستن.
بعضی ها ساکت در حال تماشا هستن.
بعضی ها در حال کشف واقعیت و پیدا کردن راه حلن.
بعضی ها دعا میکنن منجی بیاد.
بعضی ها گریه میکنن.
بعضی ها خودشون به بیخیالی زدن و حال میکنن.
بعضی ها هم مثل تو مایوس از خودشون، آدمای دور و برشون، دفترچه، راه بلد، زندگی، مرگ و همه چیز دیگه تاسف میخورن و فکر میکنن که "چرا..... چرا..... چرا..... ..........................................."

اگه دوست داشتین، بقیشو کامل کنین و برام به آدرس Mahdi.Keresteh@gmail.com بفرستید.

خداحافظ
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 24 مهر 1386 ساعت 19:31 | نویسنده: م | چاپ مطلب 3 نظر