X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
http://mehrabane.ir

دوست

میدونم واسه چی باید بنویسم. واسه اینکه اگه راه میداد من مادر ترزای خوبی میشدم

خداحافظی

سلام

 

اصلا به فکرتون خطور نکنه که من اینجا رو ول می کنم و به این زودی ها جا می زنما. نه ! این پست در مورد خدا حافظیه ولی نه از وبلاگ نویسی. جالبه که پست خداحافظی با سلام شروع می شه نه.!

قبول دارید که خداحافظی در درونش یه بار معنایی غمگین داره؟ خداحافظی می تونه خوشایند باشه یا ناخوشایند. معمولا ما آدما چون تو خوشی هامون به هیچی توجه نمی کنیم، به خداحافظیش هم توجه نمی کنیم. به همین خاطره که اکثر آدما فقط خداحافظی رو با غم و اندوه اجین می دونن. مثلا توجه کنین، وقتی داریم از بیمارستان یا زندان یا سربازی یا دانشگاه (البته برای اونایی که دوستشون ندارن) بیرون می آیم، خداحافظی خیلی هم خوشاینده. بعضی از خداحافظی ها رو میشه پیش آورد یا به تاخیر انداخت. ولی بعضی هاش لاجرم و بدون دخالت آدم پیش میان.

ولی الان که این پست رو دارم می نویسم، دارم سعی می کنم از یه خداحافظی فرار کنم. یه خداحافظی که می تونه تلخ یا شیرین باشه. ولی از تلخی و شیرینیش مهم تر لزومشه. خداحافظی از یک دوست، از یک عزیز که خاطرات زیادی رو باهاش داشتم. خیلی سعی کردم که به اینجا نرسه. ولی نشد. اون عزیز ممکنه مثل شما این پست رو بخونه به همین خاطر بهش می گم که من نمی خواستم و نمی خوام ناراحت بشه. ولی چاره ای نیست. به قول مولن روژ Show must go on. نمی دونین که تو سه ماه اخیر چقدر فشار روحی رو به خاطر این موضوع تحمل کردم. من تو زندگیم یاد گرفتم که اگه باید قورباغه ای رو قورت بدی پس قورت بده. نذار اون قدر اذیتت کنه که با حداکثر تلخی قورتش بدی. ولی این دفعه واقعا تمام تلاشم رو کردم که از پیش آمدن این خداحافظی جلوگیری کنم. ولی نشد. امیدوارم هیچ کدومتون به جایی که من رسیدم نرسید. من قبلا هم این تجربه رو داشتم. خیلی سخته تحمل کردنش. وقتی که بدونی که خودت با دست خودت داری یه نفر رو که شاید نخواد، از دایره ی دوستی و محبتت بیرون می کنی. ممکنه بعد از این هر روز مجبور باشی ببینیش. فکر کن که چه جوری با چه رویی می تونی تو چشمش نگاه کنی. الان که دارم اینا رو می نویسم یه غم خیلی خیلی بزرگ تو قلبمه که دوست دارم بشینم زار زار گریه کنم. ولی به قول ساسان: "مرد که گریه نمی کنه". ولی به ساسان هم گفتم: "مرد هم گریه می کنه. فقط مهمه که اونی که تو دامنش گریه می کنی کیه". خیلی دوست دارم 20 صفحه دیگه هم بنویسم. چون واقعا نمی تونم احساس واقعیم و اصل موضوعی رو که به خاطرش این پست رو شروع کردم رو بگم. اینجا اونجاییه که می گم: "بعضی حرفا تو این دنیا جا نمی شن". شاید به نظر بعضیا مثل بابک اینایی که نوشتم جو زدگی بود. شایدم بعضیا فکر کنن که مهدی با اون هیکل گنده و بی ریختش رو چه به این حرفا. ولی هر کسی دل داره. حتی من.

 

خداحافظ

تاریخ ارسال: دوشنبه 7 خرداد 1386 ساعت 09:48 | نویسنده: م | چاپ مطلب 7 نظر